تبليغاتX
بندگان خاص

آن قبله تابعین آن قدوه ی اربعین آن آفتاب پنهان، آن هم نفس رحمن، آن سهیل یمنی، اویس قرنی- رحمت الله علیه ـ


قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم : اویس القرنی خیرالتابعین باحسان- اویس قرنی در نیکوئی از بهترین تابعین


است ـ







کسی را که رحمة للعالمین ثنا گفته باشد، کجا زبان من از عهده ی وصف او برآید؟ گهگاه، خواجه انبیاء علیه الصلوة و السلام، روی به سوی یمن می کرد و می فرمود: انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن یعنی بوی خدای را از جانب یمن همی شنوم. باز خواجه ی عالم رسول مکرم صلوات الله علیه می فرمود: فردای قیامت، حق جل و علا، هفتادهزار فرشته به صورت اویس می آفریند تا اویس در میان آنان مبعوث و محشور شود و با آنان وارد بهشت گردد، تا هیچ یک از آفریدگان ندانند که اویس کدامیک از آنان است. همچنان که در دنیا بطور نهانی پروردگار خود را عبادت می کرد و خود را از خلق خدا دور می داشت و از چشم اغیار به دور بود، در آخرت نیز بایستی از چشم دیگران محفوظ بماند. که: اولیائی تحت قبائی، لا یعرفهم غیری بندگان خاص من زیر سرپوشی قرار دارند که جز خود من کسی آنان را نمی شناسد ـ

و نیز گفته اند که در بهشت، خواجه کائنات(ص) از کوشک خود بیرون می آید و گوئی کسی را می طلبد. خطاب می شود: ای رسول من! چه کسی را می طلبی! عرض می کند: اویس را. ندا می آید که: نگران مباش ، تو او را نخواهی دید، همانگونه که در دنیا او را ندیدی. عرض می کند: پروردگارا مگر او کجاست؟ فرمان می رسد: فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر- کنایه از اینکه در جوار من است. سؤال می کند: پروردگارا! آیا او مرا می بیند؟ پاسخ می رسد: کسی که ما را می بیند چه حاجت که تو را ببیند ! ـ


و باز آورده اند که خواجه ی انبیاء صلوات الصلوات والسلام- فرمود: درامت من مردی است که در روز محشر به عدد موی گوسفندان ربیعه و مضر( دو قبیله از قایل عرب که بیش از دیگران، گوسفند و حشم داشته اند) شفاعت گنهکاران را خواهد کرد. صحابه عرض کردند: این شخص کیست؟ فرمود: عبد من عبیدالله بنده ای از بندگان خدا. گفتند: ما همه بنده ای از بندگان خدای تعالی هستیم، نامش چیست؟ فرمود: نامش اویس است. گفتند او در کجا باشد؟ گفت: در قَرَن گفتند: او تو را دیده است؟ فرمود: به چشم سر و ظاهرنه. گفتند: جای شگفتی است که چنین عاشقی چگونه به دیدار شما نشتافته است؟ فرمود: به دو جهت: اول غلبه ی حال( یعنی حال بندگی، او را از همه کس بریده است) دیگر تعظیم شریعت من، که او مادری دارد نابینا و مؤمنه که از پای افتاده است. او در روز شتربانی می کند و مزد آن را خرج خود و مادرش می کند ـ

خواجه کائنات- صلوات الله علیه – فرمود:" احب الاولیاء الی الله، الاتقیاء الاخفیاء" صدق رسول الله یعنی عاشق ترین مردم به خدا، پرهیزگاران ناشناخته و دور از چشم خلق هستند. گفتند: یا رسول الله! ما این مطلب را در خود نمی یابیم. حضرت فرمود: او شتربانی است در یمن، که او را(اویس) می گویند. قدم بر قدم او نهید ـ



باز خواجه کائنات- صلوات الله علیه – فرمود:" احب الاولیاء الی الله، الاتقیاء الاخفیاء" صدق رسول الله یعنی عاشق ترین مردم به خدا، پرهیزگاران ناشناخته و دور از چشم خلق هستند. گفتند: یا رسول الله! ما این مطلب را در خود نمی یابیم. حضرت فرمود: او شتربانی است در یمن، که او را(اویس) می گویند. قدم بر قدم او نهید ـ

آورده اند که چون پیامبر علیه الصلوات والسلام رحلت فرمود جماعتی از مسلمانان به همراه علی (ع) به کوفه رفتند و در کوفه از اهل قرن سراغ اویس گرفتند وراز او فاش گشت ـ

چون اهل قرن از کوفه بازگشتند، اویس را گرامی داشتند و به او احترامی تمام نهادند اویس دلیل آن را نمی دانست، به همین جهت از آن جا گریخت و روی به کوفه آورد ـ

بعد از آن دیگر اویس را کسی ندید مگر هرم بن حیان که نقل می کند: چون حدیث زهد او را شنیدم و دانستم که شفاعت او در درگاه حق پذیرفته است، آرزو داشتم او را بیابم ـ

به کوفه آمدم و او را جویا شدم. ناگاه بر کنار فرات او را یافتم که وضو می گرفت و جامه ی خود را می شست، با او صافی که از او شنیده بودم، او را شناختم. نزدش رفتم و سلام گفتم. او پاسخ داد ونگاهی به من کرد، خواستم دستش را بگیرم، نداد. گفتم:" رحمک الله یا اویس و غفرلک- پروردگار تو را بیامرزد و بر تو رحمت آورد، ای اویس، چگونه ای؟ و از ضعف حال او گریه بر من چیره شد. او نیز بگریست و گفت: حیاک الله یا هرم بن حیان- خدا تو را زندگی دراز دهد، تو چگونه ای و چه کسی تو را به سوی من رهنمون گشت؟ گفتم: نام من و پد رمرا تو چگونه دانستی؟ و مرا چطور شناختی؟ در حالی که هرگز مرا ندیده ای؟ گفت:" نبانی العلیم الخبیر- آن کس به من خبر داد که بر همه چیز دانا و از همه چیز باخبر است- روح من روح تو را شناخت که روح مؤمنان با یکدیگر آشنا هستید. گفتم: برای من روایتی از حضرت رسول(ص) نقل کن. گفت: من هرگز او را ندیده ام، اما اخبار او را از دیگران شنیده ام و من نمی خواهم محدث باشم یا مفتی و یا مذکر(ناقل خبر و حدیث یا فتوی دهنده و یادآوری کننده باشم) که این شغل من نیست و من به کاردیگری اشتغال دارم." گفتم:" آیه ای از قرآن کریم بخوان تا از زبان تو بشنوم."ـ

گفت:" اعوذ بالله من الشیطان الرجیم" و زار زار گریست. پس گفت:" چنین فرماید حق- تعالی:" و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لا عبین و ما خلقنا هما الا بالحق و لکن اکثرهم لا یعلمون ـ

جن و انس را نیافریدم مگر برای آنکه مرا بشناسند و عبادت کنند و زمین و آسمان ها را بیهوده و عبث نیافریدم، آن ها را جز به حق پدید نیاوردم، اما بیشتر ناباوران این را نمی دانند ـ

پس گفت:" ای پس حیان چه چیز تو را به اینجا کشانده است"؟ گفتم:" اینکه با تو انس گیرم و با تو به سر برم" گفت:" هرگز نمی دانستم که کسی که خدای عزوجل را شناخته باشد. با غیر او با کسی انس بگیرد و با غیر او به سر برد." هرم گفت:" اینک مرا وصیتی کن. گفت:" ای هرم چون خوابیدی مرگ را زیر بالین خود احساس کن و چون از خواب بیدار شدی آن را مقابل چشم خود ببین در کوچکی و خردی گناه هیچگاه منگر، بلکه همیشه گناه را بزرگ بشمار تا در گناه عاصی نشوی و بدان که اگر گناه را کوچک شماری خدای عزوجل را کوچک شمرده ای."ـ

هرم گفت:" اکنون بفرما تا کجا زندگی کنم؟" گفت:" برو به شام" گفتم:" آنجا وضع معیشت چگونه است؟" گفت: اف بر این دل ها که شرک بر آن ها چیره شده است و پند در آن ها اثر نمی کند." گفتم:" وصیتی دیگر بفرما". گفت:" ای پسر حیان پدرت مرد، آدم، حوا، نوح، ابراهیم، موسی، داود و محمد علیهم السلام همه مردند." گفتم:" رحمک الله. عمر نمرده است! گفت او مرده است من و تو هم از جمله مردگانیم" پس صلواتی فرستاد و دعائی خواند و گفت: وصیت من آن است که کتاب خدای عزوجل را سرلوحه ی خود قرار دهی و راه اهل صلاح را پیش گیری و یک آن از مرگ غافل نباشی و چون به وطن خود رسیدی، به قوم و خویشان نیز پند بدهی و از نصیحت و پند به خلق خدا غافل نشوی و از موافقت و همراهی با امت، یک قدم جدا نشوی که ممکن است بی دین بشوی و ندانسته در دوزخ افتی. پس چند دعای دیگر خواند و گفت: ای پسر حیان و دیگر مرا نخواهی دید، مرا دعا کن که من نیز تو را دعا خواهم کرد، تو از این سو برو و من از آن سو می روم، خواستم ساعتی به دنبالش بروم، نگذاشت. او گریست و من گریستم و به دنبال او آن قدر نگریستم تا از نظرم غایب شد و دیگر هرگز او را ندیدم ـ

و ربیع بن خثیم، - رحمت الله علیه- گفت: رفتم تا اویس را بیابم، در نماز بامداد بود. چون از نماز فارغ گشت، به تسبیح و تهلیل پرداخت صبر کردم تا ذکرش پایان یابد. او همچنان تا نماز بعد در ذکر و دعا بود. این ذکر و نماز سه شبانه روز ادامه داشت. در این مدت نه چیزی خورد و نه لحظه ای خوابید. شب چهارم خواب او را در ربود. مواظبش بودم، پس از اندک خوابی شنیدم که با خدای خود مناجات می کند و می گوید: بارخدایا، به تو پناه می برم از چشم بسیار خواب و از شکم بسیار خوار. با خود گفتم: من آنچه می خواستم دریابم دریافتم، بهتر آن که او را به همین حال واگذارم و خاطرش را آزرده نسازم و به سوی خانه ی خود بازگشتم ـ

و نیز گفته اند که:" در عمر خود هرگز شب نمی خوابید، یک شب می گفت: هذا لیلة السجود- امشب شب سجده است- و تمام شب را در سجده بود و شبی دیگر می گفت: هذا لیلة القیام- امشب شب قیام است و تمام شب را در قیام به سر می برد و شبی دیگر می گفت:" هذا لیلة الرکوع- امشب شب رکوع است و تمام شب را در رکوع می گذراند. گفتند: ای اویس چگونه طاق می آوری شبی بدین درازی در یک حال به سربری؟ گفت: من هنوز یک بار سبحان ربی الاعلی نگفته ام که روز فرا می رسد و هنوز سه بار تسبیح که سنت و روش پیامبر است، نگفته ام که شب تمام می شود و این عمل را از آن جهت انجام می دهم که عبادتم شبیه عبادت آسمانیان باشد ـ

از وی پرسیدند :ـ

خشوع در نماز چیست؟ گفت: آنکه اگر تیری به پهلوی تو زنند در نماز خبردار نشوی. پرسیدند: چگونه ای؟ گفت: چگونه باشد کسی که بامداد برخیزد و نداند که تا شب زنده است یا نه؟ پرسیدند: کار تو چگونه است؟ گفت: آه از بی زادی و درازی راه و نیز گفته است: اگر به اندازه ی عبادت اهل آسمان و زمین عبادت کنی، اگر خدای را باور نداشته باشی، از تو نمی پذیرند. گفتند: چگونه باورش داشته باشیم؟ گفت: ایمن باشی بدانچه تو را پذیرفته است و فارغ بینی خود را در پرستش و به چیز دیگر مشغول نشوی و نیز گفته است: هر که سه چیز دوست دارد، دوزخ بدو از رگ گردنش نزدیک تر است ـ

یکی طعالم لذیذ خوردن، دوم لباس زیبا پوشیدن، سوم با توانگران نشست و برخاست کردن ـ

آورده اند که به اویس خبر دادند که مردی سی سال است که کفن بر گردن خود افگنده و در گوری فرو می رود و گهگاه نیز بیرون می آید و در کنار گور می نشیند و می گرید، نه شب آرام دارد، نه روز قرار، اویس نزد او رفت، شخصی را دید زر روی و نحیف که چشمانش در گودی فرو رفته، با حالتی بس زار و نزار، اویس گفت: ای مرد سی سال است که گور و کفن بت تو شده اند. آن مرد تکانی خورد، به خود آمد و چون به گفته ی اویس، خود را در دست گور و کفن اسیر دید، نعره ای زد و جان خود را تسلیم کرد و در همان گور و با همان کفن دفنش کردند. اینک اگر گور و کفن، حجاب شود بین مخلوق و پروردگار پس درباره ی حجاب هائی که همه ی ما را در برگرفته است چه باید گفت؟!ـ

آورده اند که سه شبانه روز بر او می گذشت که چیزی نخورده بود، روز چهارم در راه یک دینار دید که افتاده است، برنداشت. گفت شاید از دست کسی افتاده باشد. راه بیابان در پیش گرفت تا علفی بیابد و سد جوع کند، گوسفندی را دید که قرص نانی گرم در دهان دارد. گوسفند نان را در پیش او نهاد. گفت: شاید از کسی ربوده باشد روی از آن بگردانید، گوسفند به سخن آمد و گفت: من بنده ی آن کسی هستم که تو نیز بنده ی اوئی، بگیر روزی خدا را از دست بنده ی خدا. گفت: دست دراز کردم تا نان را بگیرم نان در دست من ماند و گوسفند ناپدید گشت!ـ

اوصاف او بسیار است و فضایل او بی شمار، بطوری که شیخ ابوالقاسم گرکانی- رحمت الله علیه- در ابتدای کارش فقط ذکراویس، اویس بر زبان بود که اینان قدر ایشان را بهتر می دانستند و این سخن از ویس است که: من عرف الله، لا یخفی علیه شیئی- هر کس خدای عزوجل را بشناسد، هیچ چیز بر او مخفی و پوشیده نمی ماند- یعنی خدای را به وجود خود خدای می توان شناخت که عرفت ربی بربی هر کس خدای را به وجود خود خدای بشناسد، همه چیز را خواهد دانست ـ

علیک بقلبک بر تو باد، دل تو- یعنی همواره به هوش باشی که دل تو جای اغیار نگردد و غیر از خدای تعالی را در آن راه نباشد ـ

و نیز از سخنان اویس است: السلامة فی الوحده- سلامت در تنهائی زیستن است و تنها آن بود که فرد بود در وحدت، و وحدت آن بود که خیال غیر در ذهن وی نگنجد، تا جان به سلامت برد و اگر تنهائی بدین صورت نباشد بیشتر مورد حمله ی شیطان قرار خواهد گرفت و این حدیثی است که:" الشیطان مع الواحد و هو عن الاثنین ابعد" و نیز گفته است: علیک بقلبک بر تو باد، دل تو- یعنی همواره به هوش باشی که دل تو جای اغیار نگردد و غیر از خدای تعالی را در آن راه نباشد ـ

آورده اند که همسایگان درباره ی او گفته بودند که: ما او را از زمره ی دیوانگان می شمردیم تا آنکه از او خواستیم موافقت کند، تا برایش سرپناه و خانه ای بسازیم و ساختیم مدت ها بر او می گذشت که دیناری بدست نمی آورد تا با آن روزه ی خود را بگشاید. زندگی او از فروش خرما بود که چند دانه ای می چید و می فروخت که آن را هم اغلب در راه خدا صدقه می داد. جامه ی خود را از میان کهنه هائی که در بیابان ریخته بودند انتخاب می کرد که پس از شستن و پاک کردن بر تن می کرد و پارگی آن را می دوخت و پس از پاره شدن باز هم می دوخت. در وقت نماز بامداد از خانه بیرون می آمد و بعد از نماز شامگاه باز می آمد و به هر محله که وارد می شد کودکان او را سنگ باران می کردند و او می گفت: بچه ها! ساق های من باریک است، سنگ کوچکتر بیندازید، تا پای من خون آلود نشود که از نماز بیفتم، که مرا غم نماز است نه غم پای ـ

و در آخر عمر چنین گفته اند که نزد امیرالمؤمنین علی(ع) آمد و در رکاب آن حضرت در جنگ صفین پیکار کرد تا آنکه شهید شد- عاش حمیداً و مات سعیداً- نیکو زندگی کرد و سعادتمند مرد ـ


اینک قومی باشند که آنان را" اویسیان" می گویند که آنان به پیرو مراد نیاز ندارند و بدون واسطه در دامن نبوت پرورش می یابند، بدون واسطه، همچنان که اویس بود. زیرا او گرچه خاتم انبیاء علیه الصلوة والسلام را ندیده بود، اما در دامن وی پرورش یافته بود و رسید به جائی که هم نفس رحمن شد و این مقام بزرگ و عالی را عبث به کسی نمی دهند و کسی را بیهوده در این مقام جای نخواهند داد." ذالک فضل الله یوتیه من یشاء" این مقام از فضل خداست که هر که را شایسته بدانند می دهند ـ
+ نوشته شده توسط ذذرذرذرذ در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 17:8 |


بازشناسي مؤمن از کافر

يکي ديگر از رازهاي غيبت امتحان مردم در مصائب و مشکلات زندگي است تا ظرفيت و يا تحمل هر کس بر خودش آشکار شود که چندي در راه دين و مذهب و آئين و کيش خود استقامت و پافشاري مي توانند کرد تا بدين امتحان خوب و بد ممتاز شوند ( حتّي تبيّن الرشد من الغي وليميز الخبيث من الطيّب ) با امتحان بايد خوب از بد، کافر از مؤمن و منافق از مسلم و فاسق از عادل و زشت از زيبا نمايان گردند و ايمان مؤمنين محکم گردد و شک و شبهه باقي نماند و حجت الاهي بر خلق تمام گردد.

( ليهلک من هلک عن بينة ويحيي من حيّ عن بيّنة ) تا آنکه راه هلاکت مي پويد، دانسته بپيمايد و آنکه راه زندگاني در مي نوردد با شناخت گام در آن نهد.

( لئلاّ يکون للنّاس علي اللّه حجّة ) تا بندگان حجّتي بر خداوند نيابند مقام امتحان مقامي است که بندگان خاص خداي بدان امتحان شده اند تا به محک امتحان از غل و غش در آيند.

خوش بود گر محک تجربه آيد به ميان تا سيه روي شود هر که در او غش باشد

امام صادق  ـ عليه السلام ـ مي فرمايد:

«انّ القائم تمتد غيبته ليصرح الحقّ عن محضه، ويصفو الايمان من الکدر بارتداد من کانت طينته خبثةً من الشيعة الذين يخشي عليهم النّفاق إذا أحسّوا بالاستخلاف والتّمکين والأمن المنتشر في عهد القائم. ثمّ تلا الآية: ( حتّي إذا استيئس الرّسل وظنّوا أنّهم قد کذّبوا أتاهم نصرنا ) ».

«غيبت قائم  ـ عليه السلام ـ به طول مي انجامد تا حق روشن گردد و ايمان محض از تيرگي خالص شود و هر که از شيعيان سرشت ناپاک دارد و بيم آن هست که اگر از امکانات وسيع و امن و امان گسترده در عهد قائم  ـ عليه السلام ـ آگاه شود، از درِ نفاق در آيد، به ارتداد گرايد و با ارتداد آنها خالص و ناخالص از يکديگر جدا شود. آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود:

 (تا هنگامي که پيامبران نوميد شدند و مردم خيال کردند که آنها را به دروغ وعده ي عذاب داده اند، ياري ما فرا رسيد)».
 
 


آزمايش مردم
امتحان و آزمايش يکي از حکمت هاي غيبت ولي زمان  ـ ارواحنا فداه ـ مي باشد که خود از سنتهاي الاهي است.

خداوند، بندگان خويش را با آزمايش هاي گوناگوني به بوته ي امتحان مي سپارد; از اين رو کساني که به خدا و پيام آورش و هر آنچه آن حضرت در مورد حضرت مهدي  ـ ارواحنا فداه ـ آورده است، ايمان بياورند; ديگر درازي غيبت آن گرانمايه هر اندازه اي که باشد و انتظار غمبار او هر چند طولاني گردد، از ثبات قدم و ايمان عميق و تزلزل ناپذير آنان نمي کاهد; اما نفاق پيشگان فرصت مناسبي براي استهزاء و ياوه گويي درباره اين انديشه ي والا و عقيده ي مقدس مي يابند و آيات قرآن و روايات پيامبر  ـ صلّي اللّه عليه وآله وسلّم ـ در اين مورد را به ديوار مي کوبند و همه را کنار مي گذارند که اين منش باطل گرايان در همه ي عصرها و نسل هاست.

از امام کاظم  ـ عليه السلام ـ آورده اند که در مورد غيبت حضرت مهدي  ـ عليه السلام ـ فرمود:

«انّما هي محنة من اللّه عزّ جلّ، امتحن بها خلقه . . .»

غيبت آن حضرت، رنج و آزمايشي از جانب خداست که بندگان خويش را بدان مي آزمايد.

روشن است که معنا و مفهوم امتحان اين نيست که خداوند از واقعيت کار بندگانش آگاه نيست و آنچه در درون دارند، تا آزمايش نکند نمي داند; نه هرگز! بلکه خداوند به هر چيزي داناست از آنچه در سينه ها مي گذرد آگاه است و چيزي بر او مخفي نمي ماند که قرآن در اين باره مي فرمايد:

( أحسب النّاس أن يترکوا أن يقولوا آمنّا وهم لا يفتنون ولقد فتنّا الذين من قبلهم فليعلمنّ اللّه الذين صدقوا وليعلمنّ الکاذبين . . . )

آيا مردم پنداشته اند همانقدر که گفتند: ايمان آورديم، به حال خود رها مي شوند و آزمايش نخواهند شد؟ ما کساني را که پيش از آنان بودند آزموديم (و اينان را نيز مي آزمائيم) بايد علم خدا در مورد کساني که راست مي گويند و کساني که دروغ مي گويند، تحقّق يابد .

حال اين آزمايش در قالبهاي گوناگوني طراحي خواهد شد: سختي ها - دين و ايمان

سختي ها
امام صادق  ـ عليه السلام ـ خطاب به يار وفادارش «محمد بن مسلم» فرمود:

پيش از قيام قائم نشانه هايي است که خداوند آنها را ظاهر خواهد ساخت. محمّد بن مسلم پرسيد: آنها چيست؟ فرمود:

آنها را خداوند چنين بيان فرموده است: (و شما را به سختيهائي چون ترس و گرسنگي و نقصان اموال و مرگ و آفات زراعت آزمايش مي کنيم و صبرپيشگان را بشارت ده )

ولنبلونّکم: يعني امتحان مي کنيم شما مؤمنان را قبل از خروج قائم  ـ عليه السلام ـ  .

بشيء من الخوف: يعني بوسيله پادشاهان بني فلان، در آخر سلطنت آنها.

والجوع: يعني با گراني قيمتها (و گرسنگي).

ونقص من الأموال: يعني با کسادي تجارت و کمي در آمد.

والأنفس: يعني با مرگهاي پياپي و ناگهاني.

والثمرات: يعني با کمي رشد زراعت.

وبشّر الصّابرين: يعني نويد بده در آن زمان صبر پيشگان را با ظهور قائم و آن بعد از يک فتنه ي سخت و کمرشکن است، که هر دوستي و خويشي را در هم مي ريزد. همسايه به همسايه اش هجوم برده گردنش را مي زند. و در چنين روزگاري زمين گير شويد و دست و پاي خود را تکان ندهيد (حرکتي از خود نشان ندهيد)» ) .

دين و ايمان
غيبت در زندگي پيامبران وجود داشته و در زندگي نامه ي آنان ضبط شده است و اين خود نوعي حکمت و آزمايش است.

حضرت امام حسن عسکري  ـ عليه السلام ـ مي فرمايد:

«انّ ابني هو القائم من بعدي، وهو الذي يجري فيه سنن الأنبياء  ـ عليهم السلام ـ بالتّعمير والغيبة. حتي تقسو قلوبٌ، لطول الأمد ولا يثبت علي القول به إلاّ من کتب اللّه عزّ وجلّ في قلبه ايمان، وأيّده بروح منه»

پس از من، فرزندم، قائم (و صاحب امر دين و امامت) است. و او است که مانند پيامبران، عمري دراز خواهد داشت، و غايب خواهد شد. در غيبت طولاني او دلهايي تيره گردد.

 فقط کساني در اعتقاد به او پاي برجا خواهند ماند، که دل آنان به فروغ ايزدي رخشان باشد، و روح خدائي به آنان مدد رساند.

امام باقر  ـ عليه السلام ـ مي فرمايند:

(مهدي) بعد از غيبت و حيرت ظاهر مي شود در اين دوران تنها کساني بر دين خود ثابت مي مانند که در ايمان خود مخلص باشند و با روح يقين همراه و آنها کساني هستند که خداوند از آنها درباره ي ولايت ما پيمان گرفته، و قلب آنها را براي ايمان به محنت انداخته (گويي قلبها براي استقرار و ثبات ايمان دائم در حال کوشش است که اين خود رنجي طاقت فرسا و رياضتي ست بزرگ) و آنها را با روحي از خود تأييد نموده است).
 
 

 سر غيبت معلوم نيست و فقط خدا مي‏داند

حديث - ابن عبدوس، عن ابن قتيبة، عن حمدان بن سليمان، عن احمد بن عبدالله بن جعفر المدائني، عن عبدالله بن الفضل الهاشمي، قال:

سمعت الصادق جعفر بن محمد عليهم السلام يقول: «ان لصاحب هذا الامر غيبة لابد منها يرتاب فيها کل مبطل.» . فقلت له: «ولم جعلت فداک؟» . قال: «لامر لم يؤذن لنا في کشفه لکم.» . قلت : فما وجه الحکمة في غيبته؟ .

 فقال: وجه الحکمة في غيبته وجه الحکمة في غيبات من تقدمه من حجج الله تعالي ذکره. ان وجه الحکمة في ذلک لا ينکشف الا بعد ظهوره کما لا ينکشف وجه الحکمة فيما اتاه الخضر عليه السلام من خرق السفينة، وقتل الغلام، واقامة الجدار لموسي عليه السلام الي وقت افتراقهما .

يابن الفضل! ان هذا الامر امر من امر الله وسر من سر الله وغيب من غيب الله ومتي علمنا انه عزوجل حکيم، صدقنا بان افعاله کلها حکمة، وان کان وجهها غير منکشف‏ .

عبدالله بن فضل هاشمي گويد: از امام صادق جعفر بن محمد عليهم السلام شنيدم که مي‏فرمود: همانا صاحب اين امر را غيبتي است که ناچار از آن است. و هر باطل جويي، در آن، به شک مي‏افتد .

گفتم: «فدايت‏شوم! براي چه؟» . فرمود: به جهت امري که به ما اجازه نداده‏اند آن را بر شما آشکار سازيم. عرض کردم: «چه حکمتي در غيبت او است؟   . فرمود:

 حکمت غيبت او، همان حکمتي است که در غيبت‏حجت‏هاي الهي پيش از او بوده است. وجه حکمت غيبت او پس از ظهورش آشکار گردد، همچنان که وجه حکمت کارهاي حضرت خضر عليه السلام - از شکستن کشتي و کشتن پسر بچه و به پا داشتن ديوار بر موسي عليه السلام روشن نبود تا آن که وقت جدايي فرا رسيد .

اي پسر فضل! اين، امري از امور الهي و سري از اسرار خدا و غيبي از غيب‏هاي پروردگار است و چون دانستيم که خداوند، عزوجل، حکيم است، تصديق مي‏کنيم که تمام کارهاي او حکيمانه است هر چند وجه و علت آن براي ما آشکار نباشد .
 
 
خالي شدن صلب‏هاي کافران از مؤمنان

حديث‏يکم - ابن مسرور، عن ابن عامر، عن عبدالله بن عامر، عن ابن ابي عمير، عمن ذکره، عن ابي عبدالله عليه السلام قال: قلت له:

 «ما بال اميرالمؤمنين عليه السلام لم يقاتل مخالفيه في الاول؟» . قال: «لاية في کتاب الله عزوجل «لو تزيلوا لعذبنا الذين کفروا منهم عذابا اليما» . قال: قلت: وما يعني بتزايلهم؟ .

قال: «ودائع مؤمنين في اصلاب قوم کافرين، وکذالک القائم عليه السلام، لن يظهر ابدا حتي تخرج ودايع الله عزوجل، فاذا خرجت ظهر علي من ظهر من اعداء الله عزوجل جلاله، فقتلهم.» .

ابن ابي عمير، از امام صادق عليه السلام نقل مي‏کند که از اباعبدالله (امام صادق عليه السلام) پرسيدم: «چرا اميرالمؤمنين عليه السلام در ابتداي امر، با مخالفان خود کارزار و جنگ نکرده؟» . فرمود: به جهت آيه‏اي که در کتاب خداوند عزوجل بوده: اگر مؤمنان و کفار (در مکه) از هم جدا مي‏شدند، همانا کافران را عذاب دردناکي مي‏کرديم. گويد: گفتم: مقصود از تزايلهم ( جدا شدن) چيست؟ . فرمود: مقصود نطفه‏هاي مؤمناني است که در صلب‏هاي کافران به وديعت گذاشته شده‏اند .

همين طور قائم هم مادامي که ودايع خداوند عزوجل آشکار نشده، ظهور نخواهد کرد. پس وقتي مؤمنان از صلب‏هاي کافران، آشکار شدند، او نيز ظهور مي‏کند و بر دشمنان خداوند عزوجل غلبه يافته و آنان را مي‏کشد .

شيخ صدوق، در کتاب علل الشرايع اين روايت را به سند ديگر از ابراهيم کرخي، از امام صادق عليه السلام نقل کرده است . 
 

+ نوشته شده توسط ذذرذرذرذ در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 و ساعت 16:27 |

معرفی یکی دیگر از مقامات روحی در عرفان اسلامی

ابدال چه کسانی هستند

اَبْدال، جمع بَدَل یا بِدْل به معنای جانشین و نیز به معنای کریم و شریف. این اسم بر جمعی از بندگان خاص خدا اطلاق می‌شود که در میان اولیا دارای مرتبتی مخصوص بوده‌اند. تعداد ابدال ثابت و معیّن است و هرگاه عمر یکی از آنان به پایان رسید، فرد دیگری از طبقة فروترِ اولیا جایگزین او می‌گردد. دربارة وجه تسمیة این گروه به ابدال اختلاف است. به موجب برخی از روایات شیعه، اینان از آن رو که جانشینان انبیا شمرده می‌شوند، ابدال نامیده شده‌اند (قمی، 1/64). بعضی گفته‌اند که چون تعداد ابدال ثابت است و به محض درگذشتِ یکی از آنان، فرد دیگری جانشین او می‌گردد، چنین نامیده شده‌اند (آملی، 276؛ ابن اثیر، 1/107). گاه نیز گفته شده است که چون آنان می‌توانند به هنگام ضرورت صورتی مثالی و یا شخصی روحانی را به عنوان بدل به جای بگذارند و جایگاه خود را ترک کنند، ابدال خوانده شده‌اند (آملی، 276؛ ابن عربی، 2/7). ابن عربی تبدیل صفات مذمومه به صفات محموده را که از خصوصیّات ابدال است به عنوان یکی از وجوه تسمیة آنان ذکر می‌کند (1/160). اصطلاح ابدال عمدتاً در میان عرفا و صوفّیه کاربرد داشته است، اما همواره مستند به روایاتی بوده که در این زمینه نقل شده است. ابن خلدون بر این اعتقاد است که پیدایش اعتقاد به قطب وابدال در میان صوفیه، از اعتقاد شیعیان به امام و نقیبان نشأت یافته است (1/631). در میان صوفیانِ قلمرو امپراتوری عثمانی لفظ ابدال و بٌدًلاء (جمع بدیل) به درویشان نیز اطلاق شده و به دنبال انحطاط طریقتهای صوفیانه در آن سرزمین، این دو کلمه در زبان ترکی به صورت مفرد و به معنای ابله و ساده لوح به کار رفته است (دانشنامه).

ابدال در روایات: در روایات و ادعیة شیعه این کلمه گاه بر اوصیاء پیامبر اسلام (ص) که خداوند آنان را بدل و جانشین انبیا قرار داده، اطلاق شده است (قمی، 1/64)، و گاه مراد از آن اصحاب خاص ائمه (ع) بوده است (همانجا). اهل سنّت نیز روایاتی نقل کرده‌اند که در آنها ویژگیهایی برای ابدال به دست داده‌اند. از علی (ع) نقل کرده‌اند که گفت: ابدال، که شمارة آنان 40 نفر است. در شام هستند، هر گاه یکی از آنان وفات کند، خداوند یک تن دیگر را جایگزین او می‌کند. خداوند به برکت وجود آنان باران بر زمین می‌باراند و به سبب آنان مسلمانان بر دشمنان پیروز می‌گردند و عذاب الهی از اهل شام برداشته می‌شود (ابن عساکر، 1/60؛ ابن اثیر، 107؛ ابن حنبل، 112). همچنین از پیامبر اکرم (ص) نقل کرده‌اند که گفت: ابدالِ امّتِ من 40 نفرند: 22 نفر در شام و 18 نفر دیگر در عراقند. هر گاه یکی از ابدال وفات کند، خداوند دیگری را جانشین او می‌سازد، و آنگاه که فرمان الهی برسد همه رحلت خواهند کرد و با رفتن آنان قیامت برپا خواهد شد (ابن عساکر، 1/60). به موجب روایت دیگری ابدال این امّت 30 نفر از قبیل ابراهیم خلیل الله اند (همو، 1/60-61). برحسب روایت دیگری، در میان خلق 300 نفر هستند که قلبشان همچون قلب آدم (ع)، و 40 نفر قلبشان مانند قلب موسی (ع) و 7 نفر قلبشان مانند قلب ابراهیم (ع)، و 5 نفر قلبشان به سان قلب جبرئیل، و 3 نفر قلبشان مانند قلب میکائیل و یک نفر که قلبش همچون قلب اسرافیل است (همو، 1/63). تاج الدین خوارزمی روایت مربوط به ابدال را به این صورت از پیغمبر نقل می‌کند که گفت: در امت من همیشه 40 کس بر خُلق ابراهیم (ع) باشند و اینان بُدَلا هستند، و 7 کس بر خلق موسی (ع) باشند و ایشان اوتادند، و 3 کس بر خلق عیسی (ع) باشند و ایشان خلفایند، و یک کس بر خلق من باشد و او قطب است (ص 33). سیّد محمد گیسو دراز در مکتوب پانزدهم از مکتوبات موسوم به «بحرالمعانی» روایتی را نقل می‌کند که به موجب آن لفظ ابدال به جمیع اولیایی که در طبقات ششگانه قرار دارند، اطلاق شده است و ترتیب و تعداد و خصوصیّات آنان بدین قرار است: 1. یک نفر که قلب او مانند قلب اسرافیل است؛ 2. سه نفر که قلبهایشان مثل قلب میکائیل است؛ 3. شش نفر که قلبهایشان مثل قلب جبرئیل است؛ 4. هفت نفر که قلبهایشان مثل قلب ابراهیم (ع) است؛ 5. چهل نفر که قلبهایشان مثل قلب موسی (ع) است؛ 6. سیصد نفر که قلبهایشان همچون قلب آدم (ع) است. هر گاه یکی از ابدال طبقة بالاتر وفات کند، یکی از ابدال طبقة فروتر جایگزین او می‌گردد، و اگر از 300 ابدال یک نفر درگذرد، یکی از مسلمانان جانشین او می‌شود، و خداوند به وسیلة این ابدال بلا را از این امت دفع می‌کند (نیز نک‍ : هروی، 14-15). برحسب روایتی از طریق اهل سنّت، وصول به مرتبة ابدال نه بر اثر کثرت نماز و روزه، بلکه به واسطة غنای نفس و سلامت صدر و خیرخواهی برای مسلمانان است (ابن عساکر، 1/60). به موجب روایت دیگری، ویژگی اخلاق ابدال آن است که کسانی را که به ایشان ظلم کرده‌اند عفو، و به کسانی که به آنان بدی کرده‌اند احسان، و در آنچه خداوند به آنان عطا کرده است، با دیگران مواسات می‌کنند.

ابدال در آثار عرفانی: دربارة صفات و تعداد و مرتبة ابدال در آثار عرفانی اختلاف نظر وجود دارد. حتی دربارة اینکه واژة ابدال به کدام طبقه از اولیا اطلاق می‌شود، مؤلفان اختلاف کرده‌اند. در میان آثار نخستین صوفیان، موضوع ابدال و ویژگیهای آنان، در کتابهای چون قوت القلوب ابوطالب مکّی (2/78) و طبقات الصّوفیّة خواجه عبدالله انصاری (صص 415، 513، 611) و کشف المحجوب هجویری (ص 269) مطرح شده است، اما بیش از هر کس محیی الدین ابن عربی دربارة ابدال و خصوصیّات آنان سخن گفته است و شارحان آثار او با اندک اختلافاتی به شرح و بسط سخنان او پرداخته‌اند. این مبحث در 2 بخش «صفات و خصوصیات» و «مرتبه و تعدادِ» ابدال قابل بررسی است.

الف ـ صفات و خصوصیات ابدال: صفات و خصوصیاتی که در آثار اولیة عرفانی برای ابدال به چشم می‌خورد، با آنچه در این باره در آثار ابن عربی و پیروان او آمده است، تفاوت عمده دارد. ابوطالب مکّی (2/78) پس از ذکر روایتی از طریق اهل بیت (ع) دربارة اهمیت صبر و رضا، یادآور می‌‌شود که رضا از حق و رحمت نسبت به خلق و سلامت قلب و ناصح مسلمین بودن و سخاوت نفس، مقام ابدال در میان صدّیقین است. خواجه عبدالله انصاری (صص 415، 513، 611)، کرامات را خاص ابدال و زهّاد می‌داند، زیرا اظهار کرامات می‌تواندی موجب مکر و غرور شود و این ابدال هستند که از مکر و غرور آن ایمنند. وی همچنین احتراز از کشتن جانوران را از خصوصیات ابدال به شمار می‌آورد. هجویری پس از ذکر طبقات اولیا که ابدال از آن جمله‌‌اند، یادآور می‌شود که خصوصیت آنان این است که یکدیگر را می‌شناسد و در امور محتاج به اذن یکدیگرند (ص 269). ابن عربی می‌نویسد: هر یک از ابدال منسوب به یکی از انبیاست که فیوضات معنوی را از قلب آن پیامبر دریافت می‌کند. خداوند اقلیمهای هفتگانه را به وسیلة آنان حفظ می‌کند و نظر و توجه روحانیان هفت آسمان نیز به سوی آنان است. آنان به اسرار و امور مربوط به حرکات و نزول کواکب سیّاره در منازل تقدیر شده آگاه و دانا هستند. نام هر یک از آنان یکی از اسماء الهی است. در مقابل هر یک از اسماء الهی، یک نفر از ابدال قرار دارد که به وسیلة اسماءِ مزبور حق تعالی به سوی آنان نظر می‌کند (2/7، 9). همو به نقل از عبدالمجید بن سلمه که توفیق زیارت یکی از ابدال موسوم به معاذبن اشرس را یافته است، یادآور می‌شود که ابدال به سبب رعایت صَمْت و سَهَر و جوع و عزلت به این مقام رسیده‌اند. ابن عربی از دستة دیگری از ابدال به نام رجبیّون نیز سخن می‌گوید (2/7) و شاه نعمت الله ولی نیز به نقل از او، احوال آنان را چنین وصف می‌کند: ایشان هر سال از آغاز رجب تا پایان آن ماه در حال حضور به سر می‌برند. روز اول ماه رجب حال ایشان قائم به عظمت الهی است چنانکه گویی طبقات آسمانها را بر سرِ ایشان نهاده‌اند و تا صبح صادق روز دوم حال ایشان بر این منوال است. روز دوم تخفیفی حاصل می‌شود و روز سوم چون آفتاب طلوع کند بر مغیّبات آگاه و به تشریف مکشوفات و تجلّیات مشرّف می‌گردند (صص 150-151). عزیزالدّین نسفی در وصف اولیاء خدا، که تعداد آنان معیّن است و ابدال نیز خوانده می‌شوند، چنین می‌گوید که ایشان دانا و مقرّب و صاحب کرامت و صاحب همت و صاحب قدرت و مستجاب الدّعوه‌اند. کرامت و قدر ایشان چنان است که خاک و آب و هوا و آتش و صحرا و کوه مانع نظر ایشان نمی‌شود (ص 318). سید حیدر آملی نیز همان وصفی را از ابدال به دست می‌دهد که قبلاً ابن عربی مطرح کرده است (صص 159-160، 164، 264-266). شاه نعمت الله ولی نیز اگر چه تمام اولیاء خاص را ابدال نامیده است، اما دربارة خصوصیات ابدال هفتگانه و رجبیّون، قسمتی از اوصاف مذکوردر آثارابن عربی را نقل می‌کند.

ب ـ مرتبه و تعداد ابدال: دربارة تعداد و مرتبة ابدال نیز اختلاف وجود دارد. ابن عربی گاه از 7 نفر و گاه از 40 نفر و گاه از 12 نفر به عنوان ابدال یاد می‌کند (2/5-16). شیخ سعدالدین حموئی را اعتقاد بر این بوده است که نام ولیّ جز بر امامان دوازده‌‌گانه که آخرین آنان حضرت مهدی (ع) است، قابل اطلاق نیست، و سایر بزرگان اهل معرفت و سلوک را باید ابدال خواند (نسفی، 320-322). شاه نعمت الله ولی گاه واژة ابدال را به صورت واژه‌ای عام و قابل اطلاق بر تمام طبقات اولیا به کار می‌برد و گاه فقط طبقة خاصی را به این نام می‌خواند (1/149-155). صرف نظر از کاربرد این واژه به صورت عام و برای تمام طبقات اولیا، در موارد خاص، تقریباً در تمام آثار عرفانی تعداد ابدال را 7 نفر یا 40 نفر ذکر کرده‌اند. هجویری تعداد ابدال را 40 نفر می‌داند و در سلسلة مراتب اولیا آنان را در مرتبة پنجم می‌نشاند. سلسلة مزبور به این صورت است: قطب یاغوث (1 نفر)، نقباء (3 نفر)، اوتاد (4 نفر)، ابرار (7 نفر)، ابدال (40 نفر)، اخیار (300 نفر) (ص 269). عبدالرّحمن جامی نیز همان بیان هجویری را دربارة خصوصیات و تعداد و مرتبة ابدال تکرار کرده است (صص 20 – 21). ابن عربی از ابدال هفتگانه و چهل گانه سخن رانده است، اگر چه به گفتة او گاه نقباء دوازده گانه را نیز ابدال خوانده‌اند. تأکید ابن عربی بیش‌تر بر ابدال هفتگانه است و معتقد است که آنان به ترتیب بر قدم ابراهیم، موسی، هارون، ادریس، یوسف، عیسی و آدم قرار دارند و اسامی آنان عبارت است از عبدالحیّ، عبدالعلیم، عبدالودود، عبدالقادر، عبدالشّکور، عبدالسّمیع، عبدالبصیر (2/7). مرتبة ابدال بعد از مراتب قطب و امامان و اوتاد قرار دارد، اما گاه ابدال شامل قطب، امامان و اوتاد نیز می‌باشد. نسفی لفظ ابدال را واژه‌ای عام برای تمام طبقات اولیا می‌دانسته و لذا واژة اولیا را به جای ابدال به کار برده است (ص 322). او مجموع اولیاء خدا یا ابدال را در هر زمان 356 نفر می‌داند و آنها را به 6 طبقه تقسیم می‌کند: 1. سیصد تنان، 2. چهل تنان، 3. هفت تنان، 4. پنج تنان، 5. سه تنان، 6. قطب. سپس یادآور می‌شود که چون آخر الزّمان فرا رسد بر سیصد تنان کسی افزوده نشود تا آنکه تماماٌ از جهان رحلت کنند. آنگاه از چهل تنان و هفت تنان و پنج تنان و سه تنان به ترتیب کاسته شود تا کسی از آنها باقی نماند و قطب تنها شود، و چون قطب از عالم رخت بربندد، عالم برافتد (ص 317). سید حیدر آملی در المقدمات 3 نوع طبقه بندی از مراتب اولیا به دست داده که در هر 3 نوع تعداد ابدال 7 نفر است، اما مرتبة آنان متفاوت است. در طبقه بندی اول، ابدال بعد از قطب، در مرتبة دوم قرار دارند و دارای مقامی بالاتر از رجال الغیب و صلحا هستند. در طبقه‌بندی دوم، ابدال پس از قطب و غوث و افراد، در مرتبة چهارم واقع شده‌اند. در طبقه‌بندی سوم، ابدال پس از قطب الاقطاب، که مقام پیغمبر اکرم (ص) و ائمّة هدی (ع) است، و نیز قطب یا غوث و امامان و اوتاد، در مرتبة پنجم قرار دارند. آملی ضمن برشمردن طبقات مختلف اولیا این نکته را نیز یادآور می‌شود که گاه از ائمة معصومین (ع) تعبیر به اقطاب و ابدال می‌شود، و ظاهراً این معنا مقتبس از روایات شیعه است. همچنین او به این نکته اشاره دارد که گاه مقصود از ابدال هفتگانه، اوتاد چهارگانه و دو امام و قطب است (ص 276). آملی همچنین از قول شیخ سعدالدین حموئی طبقه بندی جدیدی را نقل می‌کند که در آن تعداد ابدال 7 نفر بوده و بعد از قطب و «غوث و امامین» و اوتاد و اشباح در مرتبة پنجم از طبقات هفتگانة اولیا قرار دارند و عدد اولیا در مجموع طبقات مذکور منحصر به 360نفر است (ص 277). شاه نعمت الله ولی نیز طبقه‌بندیهای متفاوتی از اولیا به دست می‌دهد که در آنها لفظ ابدال گاه به طور خاص و گاه به طور عام مورد استفاده واقع شده است. در طبقه‌بندی اول، ابدال هفتگانه بعد از اقطاب دوازده‌گانه در مرتبة دوم و ابدال چهل گانه در مرتبة چهارم و 300 ابدال در مرتبة ششم قرار دارند. در طبقه بندی دوم، پس از قطب الاقطاب، 3 ابدال، 5 ابدال، 7 ابدال، 40 ابدال و 300 ابدال قرار گرفته‌اند، و سرانجام طبقه‌بندی سوم نیز مشابه طبقه‌بندی دوم است، جز آنکه میان مقام قطب الاقطاب و 3 ابدال، مقام یک نفر از اولیا واقع است (1/149-155).

چنین به نظر می‌رسد که تشتّت طبقه‌بندی اولیا در آثار متأخر مثل آثار آملی و شاه نعمت الله ولی، و تفاوت جایگاه و مرتبة ابدال، بی‌ارتباط با ابهام و تشتّتی نباشد که در این زمینه در فتوحات‌ ابن عربی به چشم می‌خورد. وی پس از ذکر ابدال هفتگانه از رجبیّون یا ابدال چهل گانه سخن می‌گوید و اشاره‌ای نیز به قول برخی از بزرگان دربارة ابدال دوازده‌گانه دارد، سپس به ذکر ویژگیهای 300 تن از اولیا می‌پردازد، آنگاه موضوع طبقات رجال عالم انفاس را مطرح می‌سازد، ولی روشن نمی‌کند بین طبقات رجال عالم انفاس و رجالی که قبلاً برشمرده است چه رابطه‌ای وجود دارد.

ماخذ: آملی، حیدر، المقدمات من کتاب نصّ النصوص فی شرح فصوص الحکم، به کوشش هانری کربن و عثمان اسماعیل یحیی، تهران، 1353ش؛ ابن اثیر، مبارک بن محمد، النهایه، به کوشش طاهر احمد الزاوی و محمود محمد الطناحی، قاهره، 1963م؛ ابن حنبل، احمد، المسند، بیروت، دارالفکر؛ ابن خلدون، مقدمة ابن خلدون، ترجمة محمد پروین گنابادی، تهران، 1352ش؛ ابن عربی، محیی الدین، الفتوحات المکّیه، بیروت دارصادر؛ ابن عساکر، علی بن حسن، التاریخ الکبیر، دمشق، 1329ق؛ انصاری، خواجه عبدالله، طبقات الصوفیّه، به کوشش محمد سرور مولائیف تهران، 1362ش؛ جامی، عبدالرحمن، نفحات الانس، به کوشش مهدی توحیدی پور، تهران، 1377ش؛ خوارزمی، تاج الدین، شرح فصوص الحکم، به کوشش نجیب مایل هروی، تهران، 1364ش؛ دانشنامه؛ شاه نعمت الله ولی، نورالدین، رساله‌ها، به کوشش جواد نور بخش، تهران، 1355ش؛ قمی، عباس، سفینه البحار، نجف، 1352-1355ق؛ مکّی، محمدبن علی، قوت القلوب، قاهره، 1381ق/1961م؛ نسفی، عزیزالدین، الانسان الکامل، به کوشش ماریژان موله، تهران، 1362ش؛ هجویری، علی بن عثمان، کشف المحجوب، به کوشش و. آ. ژوکوفسکی، لنینگراد، 1926م؛ هروی، نظام الدین احمد، انواریه، به کوشش حسین ضیائی، تهران، 1358ش.

حسین لاشیء

 

نوشته ای از حسین لاشی از دانره المعارف بزرگ اسلامی

+ نوشته شده توسط ذذرذرذرذ در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت 15:54 |
بشارت قرآن

«فَبَشِّرْ عبادِ الّذينَ يستَمِعوُنَ الْقَولَ فَيتَّبعونَ اَحْسَنَهُ اُولئك الّذين هَداهُمُ اللّهُ

واُولئِكَ هُم اُولوا الألباب»

«پس بندگانم را بشارت ده، همان كساني كه سخنان را مي شنوند و از نيكوترين آنها پيروي مي‌كنند. اينانند كه خداوند هدايتشان كرده و اينانند كه خردمندانند».

زمر(39)، آيه 17 و 18

1. آگاهي از آرا و افكار گوناگون در رشته‌هاي مختلف علمي و ديني و نقد و بررسي آنها، نه تنها با عبوديت و هدايت الهي منافات ندارد، بلكه شرط بندگي خدا و يكي از راههاي بهره‌مند شدن از هدايت الهي است (فبشر عباد الذين…‌اولئك الذين هداهم الله).

2. بندگان خاص الهي كساني هستند كه طالب و راغب شنيدن نظرهاي گوناگون براي رسيدن به بهترين نظر و سخن مي‌باشند و در جست‌و‌جوي علم و دانش فعالند، نه منفعل (استماع، شنيدن ارادي توأم با توجه و گرايش است، ولي سمع و سماع، ممكن است غير ارادي و بدون توجه هم باشد).

3. بندگان خاص الهي، از بينش باز و افق فكري گسترده‌اي برخوردارند و آزاد انديشند، و چون از حقانيت منطق و مكتب خود مطمئنند، از گوش فرا دادن به سخنان مذاهب و مكاتب ديگر هيچ ترس و تعصبي ندارند، بلكه آن را پيامي مسرت بخش تلقي مي‌كنند [فبشر (بشارت ده)؛ القول (همه سخن‌ها)].

4. آنان، قدرت سنجش و نقد و بررسي آراي گوناگون را دارند و اهل نقد و نظرند و چنين نيست كه تنها با افكار و آراي مختلف آشنا و ناقل آنها به ديگران باشند.

5. هدف بندگان خاص الهي از بررسي نظرها و ديدگاههاي مختلف و تحليل و ارزيابي آنها، راهيابي به بهترين نظر و سپس پيروي از آنها در زندگي فردي و اجتماعي، در همه ابعاد عقيدتي، اخلاقي و عملي است (فيتَّبعون احسنه).

6. تنها با مطالعه و اطلاع كافي از نظرها و ديدگاههاي مختلف در يك موضوع و سنجش و مقايسه‌آنها با يكديگر است كه نقاط ضعف و قوت هر يك آشكار مي‌گردد. همچنين با جامعيت در آگاهي و بينش، و تجزيه و تحليل سخنان مختلف است كه عقل و انديشه رشد مي‌كند و شكوفا مي‌گردد (يستمعون القول فيتَّبعون احسنه… اولئك هم اولوا‌الالباب).

7. علم تكاپويي جمعي است و بدون فعاليت گروهي و تضارب آرا در پژوهشهاي علمي و ديني، رسيدن به بهترين و استوارترين نظريه‌ها امكان‌پذير نيست [با توجه به اين‌كه كلمات آيه جمع است، نه مفرد:‌عباد (نه عبد)، يستمعون (نه يسمع) و…].

+ نوشته شده توسط ذذرذرذرذ در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت 15:37 |
عصمت پيامبر اكرم (ص)
يكي از ويژگي هاي انبياء كه بدون آن نبوت آنها قابل پذيرش نيست ، مصون بودن آنها از گناه و اشتباه است. دانشمندان اسلامي در تعريف عصمت گفته اند كه آن نيرويي است در درون انبياء كه آنها را از گناه و معصيت و خطا و اشتباه باز مي دارد.
تعريف عصمت: يكي از اختصاصات انبياء كه لازمه رسالت آنهاست ، مساله عصمت مي باشد.
به بيان ديگر يكي از ويژگي هاي انبياء كه بدون آن نبوت آنها قابل پذيرش نيست ، مصون بودن آنها از گناه و اشتباه است. دانشمندان اسلامي در تعريف عصمت گفته اند كه آن نيرويي است در درون انبياء كه آنها را از گناه و معصيت و خطا و اشتباه باز مي دارد.
علامه طباطبايي عصمت را علم شكست ناپذير مي داند كه به فرد معصوم اعطا مي گردد. به بيان ديگر خداوند اين علم را به برگزيدگان خود اضافه مي كند.
قرآن درباره بني اسرائيل كه مقصود پيامبران آنان است چنين مي فرمايد: و لقد اخترنا هم علي علم علي العالمين «آنان را از روي آگاهي بر جهانيان برگزيديم». (دخان / 32) و درباره اهل بيت پيامبر مي فرمايد: «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا». «خداوند مي خواهد پليدي ها را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك گرداند.» (احزاب / 33) به طور مسلم از اله هر نوع رجس و گناه جز در سايه اعطاي عصمت امكان پذير نيست.
سيدمرتضي مساله قابل ستايش بودن عصمت را چنين مطرح مي كند. اگرچه عصمت لطفي الهي شامل گروهي از بندگان خاص مي باشد، ولي در عين حال قابل ستايش است ، زيرا بندگان خدا در برابر عصمت بر دو گروهند: گروهي بر فرض افاضه عصمت بر آنها هرگز از آن در طريق اطاعت بهره نمي گيرند،از اين جهت تنها به آن گروه كه در صورت افاضه از آن در ترك گناه كمك مي گيرند، افاضه مي گردد، و اين يكي از افتخارات آنان محسوب مي گردد.لاهيجي در تعريف عصمت و فرق آن با عدالت چنين مي فرمايد: «بدان كه مراد از عصمت غريزه ايي است كه ممتنع باشد با آن صدور داعيه گناه و به سبب امتناع داعيه گناه ممتنع باشد صدور گناه با قدرت بر گناه و فرق ميان وي در عدالت آن است كه عدالت ملكه اي است كه مانع باشد از صدور گناه نه مانع از داعيه گناه و منع از گناه نيز اكثري باشد نه كلي.
پس با وجود عدالت صدور گناه ممتنع نباشد و با وجود عصمت صدور گناه ممتنع باشد، اگر چه قدرت بر گناه حاصل باشد چه امتناع به سبب عدم داعي منافي قدرت نيست ، چنانچه وجوب به سبب داعي منافي قدرت نيست».
در عبارات فوق الذكر به چند نكته اشاره شده است :
اولا: عصمت نيرويي است كه بر اثر برخورداري از آن انگيزه گناه در وجود پيامبر از ميان مي رود و در نتيجه پيامبر مرتكب گناه نمي شود.
ثانيا: فرق عصمت با عدالت در اين است كه در عدالت اولا انگيزه گناه وجود دارد.
ثالثا: عدم ارتكاب به گناه هميشگي نيست بنابراين با وجود عدالت صدور گناه از ميان نمي رود، در حالي كه با وجود عصمت ، صدور گناه از ميان مي رود.
رابعا: با برخورداري از عصمت هر چند پيامبر مرتكب گناه نمي شود، اما قدرت بر گناه همواره وجود دارد؛ چرا كه عدم انگيزه موجب نفي قدرت بر ارتكاب گناه نمي شود.
خلاصه اين كه عصمت يك خصوصيت نفساني و دروني است كه دارنده آن را از ارتكاب به گناه بازمي دارد.براي انبياء ، دو نوع عصمت مطرح گرديده است :
1- مصونيت از گناه
2- مصونيت از اشتباه.
منظور از عصمت از گناه اين است كه انبياء هيچ گاه نافرماني اوامر الهي را نمي كنند و مرتكب آنچه كه در شرايع شان معصيت ناميده مي شود، نمي شوند و منظور از عصمت از خطا و اشتباه نيز اين است كه انبيائ از هر نوع خطاي عمدي و سهوي مصون هستند. مصونيت پيامبر از گناه به عمل وي مربوط مي شود و مصونيت از خطا و اشتباه مربوط به علم وي مي باشد.
مساله مصونيت انبياء از گناه و اشتباه مورد قبول همه مسلمين و اديان است ، ولي در خصوصيات آن اقوال مختلفي وجود دارد كه در كتب تفسير و حديث آمده است.
مرحوم علامه مجلسي در بحث عصمت انبياء چنين مي فرمايد:اختلاف درباره عصمت انبياء بين علماي اسلام در 4 موضع است :
1- در مورد عقايد
2- در امر تبليغ
3- در بيان احكام
4- در اعمال و رفتارشان.
در مورد عصمت ، تمام امت اسلامي اعتقاد دارند كه پيامبران از انحرافات اعتقادي و كفر چه قبل از نبوت و چه بعد از آن معصوم بوده اند و فقط گروهي از خوارج كه مي گويند هر گناهي موجب كفر است ، صدور گناهان را از پيامبران قبل از نبوت ممكن دانسته اند و اين سخن چنان بي اساس است كه آن را نمي توان جزو اقوال علما گذاشت.
در مورد معصوم بودن پيامبر در امر تبليغ دين الهي علماي اسلامي و تمام اديان و مذاهب مختلف متفق اند كه انبيائ در امر تبليغ نيز مصون از هرگونه تحريف و يا دروغي بوده اند. در مورد عصمت در بيان احكام نيز همه علما اتفاق نظر دارند كه خلاف و خطايي از طرف پيامبر(ص) سر نمي زند.
مراحل عصمت
عصمت پيامبران داراي مراحلي مي باشد كه عبارتند از:
1- عصمت در تلقي و حفظ وحي
2- عصمت در تبليغ و رساندن وحي
3- عصمت در افكار و اعمال خود پيامبر
در اولين مرحله ، پيامبران بايد آنچه را كه به وسيله وحي دريافت مي دارند به طور كامل حفظ نموده ، در آن هيچ گونه تغيير و تبديلي ايجاد نكنند. چنان كه قرآن مي فرمايد: «انك لتلقي القرآن من لدن حكيم عليم». «همانا آيات قرآن از جانب خداي حكيم و دانا بر تو القا شده است.» (نحل / 6)طبق اين آيه ، وحي از جانب خدا بر قلب پيامبر نازل شده است.
به بيان ديگر پيامبر علم خود را از سرچشمه علوم دريافت مي نموده و علمي كه مستقيما از خدا دريافت شده ديگر جايي براي دخل و تصرف در آن نيست تا پيامبر دچار خطا گردد. از طرف ديگر، اگر پيامبر در گرفتن وحي خطا كند، نقض غرض پيش مي آيد؛ يعني ضرورت نبوت منتفي مي شود؛ چراكه ضرورت نبوت اقتضا مي كند كه پيامبر وحي را به طور كامل دريافت و حفظ كند.دومين مرحله عصمت در رابطه با ابلاغ وحي است ، يعني پيامبران همان گونه كه وحي را از مبدا وحي مي گيرند، بايد در اختيار مردم قرار بدهند. پيامبران نبايد در ابلاغ وحي دخل و تصرفي به عمل آورند. در تبليغ وحي خطاي سهوي نداشته باشند كه خطاي سهوي نيز قابل پذيرش و گذشت نمي باشد.«و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي نوحي ». «پيامبر از روي هوي و هوس سخن نمي گويد. گفتار او وحي الهي است». (نجم / 4-3) آيه زير نيز به اين دو مرحله از عصمت اشاره دارد: «عالم الغيب فلا يظهر غيبه احد الا من ارتضي من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا ليعلم ان قد ابلغو ارسالات ربهم و احاط بمالديهم». «خداوند داناي غيب است و هيچ كس را بر عالم غيب آگاه نمي سازد، مگر رسولاني كه مورد رضاي وي هستند و بر آنها مراقباني از پيش رو و پشت سر مي گمارد تا روشن شود كه آيا آنها رسالات پروردگار خود را ابلاغ كرده اند يا نه و پروردگار بر آنچه نزد آنهاست ، احاطه دارد.» (جن / 8-27) آيه فوق الذكر به اين نكته اشاره دارد كه خداوند علم غيب را در اختيار فرستادگاني كه مورد رضاي او هستند، قرار مي دهد؛ يعني كساني كه به مراحل والاي كمال و عبوديت رسيده اند، خداوند علم غيب را در اختيارشان قرار مي دهد.
اختلاف نظر دانشمندان اسلامي در مساله عصمت
در مورد عصمت در دريافت وحي و حفظ آن و همچنين تبليغ فرامين الهي دانشمندان اسلامي اتفاق نظر دارند.
يعني همه معتقدند كه انبياء بايد از جهت تبليغ مصون از خطا و اشتباه باشند، اما در مورد عصمت در مرحله سوم يعني عصمت در اعمال و رفتار ميان آنها اختلاف نظر است كه ما به برخي از آنها اشاره مي كنيم.
1- دانشمندان شيعه اعتقاد دارند كه پيامبران الهي از هرگونه گناهي اعم از صغيره و و كبيره مصون هستند. آنها از آغاز حيات داراي قوه عصمت هستند. شيخ مفيد معتقد است كه قبل از احراز مقام نبوت صدور گناهان صغيره اي كه موجب پايين آمدن شان شخص در نظر مردم نشود، بلااشكال است.
2- معتزله اعتقاد دارند كه پيامبران نسبت به گناهان كبيره مصونيت دارند، ولي صدور گناهان صغيره از آنها مانعي ندارد، مگر گناهان صغيره اي كه نشانه پستي روح و دنائت طبع باشد و موجبات تنفر افراد را فراهم آورد. مانند؛ دزديدن لقمه اي نان.
3- ابوعلي جبائي معتقد است كه پيامبران نسبت به گناهان صغيره و كبيره به صورت عمدي مصونيت دارند، ولي صدور هرگونه گناهي اعم از صغيره و كبيره اگر به طور سهوي باشد، بلامانع است.
4- گروهي نيز مانند نظام معتقدند كه ارتكاب گناه از جانب انبياء در حال عمد جايز نيست ولي در حال سهو بلامانع است البته ارتكاب انبياء به گناهان سهوي موجب مواخذه خواهد شد، در حالي كه اگر پيروان آنها سهوا گناهي را مرتكب شوند، مورد عفو و بخشش الهي قرار مي گيرند. علت مواخذه انبياء را از اين جهت مي دانند كه معتقدند كه آنها بر اثر تعالي روح خود قدرت بر ترك گناهان سهوي را دارند.
5- حشويه كه قائل به تجسم خدا هستند ارتكاب هرگونه گناهي را چه در حال عمد و چه در حال سهو جايز مي دانند. علاوه بر اختلاف نظرهاي فوق دانشمندان و متكلمان اسلامي اختلاف نظر ديگري از نقطه نظر زمان عصمت با يكديگر دارند كه عبارتند از:
الف : دانشمندان شيعه اعتقاد دارند كه عصمت انبياء از هنگام ولادت شروع مي شود و تا پايان حيات آنها ادامه دارد.
ب : بسياري از معتزله معتقدند كه آغاز عصمت آغاز دوران بلوغ است و پيامبران قبل از دوران بلوغ از گناه مصون نيستند.
ج : برخي از اشاعره مانند امام فخر رازي معتقدند كه آغاز عصمت همراه با بعثت است. قبل از بعثت صدور گناه از انبياء بلامانع است.
همچنين پروردگار، ماموراني را از پس و پيش مراقب پيامبران خود قرار مي دهد تا آنها اوامر الهي را درست ابلاغ نمايند. بنابراين چون غرض از گماردن مامور بر پيامبران اين است كه آنها محتويات وحي را بدون تفسير و تبديل ابلاغ نمايند، لازم مي آيد كه آنها در گرفتن وحي و ارائه آن به مردم معصوم باشند. ضمنا آيات زير نيز به اين دو مرحله از مراحل عصمت اشاره دارد. «سنقروك فلا تنسي الا ماشاءالله انه يعلم الجهر و ما يخفي». «آيات قرآن را بر تو مي خوانيم تا فراموش نكني ، مگر اين كه خداوند بخواهد. همانا خداوند داناي آشكار و نهان است.» (اعلي / 7-6) طبق آيات فوق ، پيامبر تحت نظارت الهي قرار دارد و خداوند نيز آيات وحي را به گونه اي بر او مي خواند تا هيچ گاه فراموش نكند.از اين دو مرتبه به عصمت علمي تعبير گرديده است ؛ چراكه اين دو نوع عصمت مربوط به علم و ادراك و قوه نظري مي باشد بنابراين عصمت علمي نيز به اين معناست كه انبيائ از خطا و اشتباه مصون هستند؛ يعني هيچ گاه قوه ادراكي آنها دچار خطا و نقص نمي شود. علت آن هم اين است كه آنها با خود واقعيت تماس برقرار مي سازند؛ يعني با خود منبع علوم و در ارتباط مستقيم با واقعيت هستند نه آن كه صورتي در ذهن آنها نقش ببندد تا در آن دخل و تصرف نمايند و سپس آن صورت ذهني را با واقعيت خارجي تطبيق نمايند و مقايسه كنند. اساسا هنگامي كه انسان صورتي از واقعيت را در ذهن خود ندارد؛ بلكه اتصال و ارتباط مستقيم با آن برقرار مي سازد، ديگر خطا و اشتباه معنا و مفهومي پيدا نمي كند.سومين مرحله عصمت ، عصمت در افكار و افعال است ؛ يعني پيامبر در افكار و رفتار شخصي خود بايد از گناه بري و دور باشد. يعني پيامبر هم بايد عصمت اعتقادي داشته باشد و هم عصمت اعمالي و اخلاقي و از نظر فكري و اعتقادي پيامبر بايد چه قبل از بعثت و چه بعد از بعثت يكتاپرست بوده و از آنچه موجب كفر و شرك مي شود، در امان باشد. از نظر اعمال و رفتار شخصي نيز پيامبر نبايد هيچ گاه مرتكب معاصي كبيره يا صغيره شود. به عبارت ديگر او بايد از ارتكاب به هر گونه گناهي مصون باشد، عصمت در اين مرحله نيز از لوازم مراحل قبلي مي باشد؛ چراكه اگر پيامبر مصون از ارتكاب هر گونه گناه و عمل زشت نباشد، هيچ گاه قلب او نمي تواند وحي را درست دريافت كرده ، آن را تبليغ نمايد و در واقع ابلاغ رسالت الهي ، تبليغ زباني نيست ؛ بلكه تبليغ عملي نيز از مراتب آن مي باشد. بنابراين از آيات فوق الذكر نيز مي توان مرحله سوم عصمت را اثبات نمود. هرچند آيات ديگري نيز گواه بر عصمت در افعال و اعمال شخص پيامبر مي باشد، از جمله آيه زير است : «و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوه و ايتائ الزكوه و كانوا لنا عابدين». «ما آنها (ابراهيم و اسمعيل و اسحاق) را اماماني قرار داديم تا به امر ما هدايت كنند. ما كارهاي خير را به آنها وحي نموديم و اقامه نماز و پرداخت زكوه را نيز به آنها وحي كرديم و آنها از قبل ما را عبادت مي كردند.» (انبياء / 73) طبق آيه فوق ، نفس افعال خيري كه از پيامبراني چون ابراهيم ، اسمعيل و اسحاق سر مي زده ، وحي خداوند بوده است.
نكته بسيار مهم در آيه فوق اين است كه خداوند نمي گويد ما به پيامبران دستور داديم تا اعمال خير را انجام دهند؛ چراكه در اين صورت مي بايست مي گفت : «و اوحينا اليهم ان تفعلوا الخيرات».در حالي كه مي گويد: خود فعل آنها عين وحي ماست «اوحينا اليهم فعل الخيرات». بنابراين چون افعال خير آنها عين وحي بوده است ، نه آن كه به آنها وحي شده باشد كه عمل خير را انجام دهند، به اين نتيجه مي رسيم كه خداوند تمام افعال و سكنات انبياء را به گونه اي تنظيم كرده بود تا بدون تاثيرپذيري از عوامل انحرافي در مسير مستقيم عبوديت حركت كنند و حركت مستقيم و بدون انحراف در مسير خدا نيز نشانگر عصمت آنهاست.
در سوره انعام مي فرمايد: «واجتبيناهم و هديناهم الي صراط مستقيم ذلك هدي الله يهدي به من يشاء من عباده ولو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا يعملون». «آنان را برگزيديم و به راه راست هدايت كرديم ، اين است هدايت خدا. به وسيله آن هر كس از بندگان خود را بخواهد هدايت مي كند و اگر شرك بورزند اعمالي كه انجام داده اند حبط مي گردد» (انعام / 87) بنابراين اگر فرد معصوم قادر بر انجام گناه نباشد جمله ولو اشركوا لحبط عنهم ما كانوا يعلمون كه درباره معصومان است بي مورد مي گردد.در آيه 3 و 4 سوره نجم مي فرمايد: «و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي ». «او از روي ميل نفساني سخن نمي گويد، بلكه وحي الهي است كه به او القا مي گردد». (نجم 34) در اين آيه مصونيت پيامبر را در تلقي وحي و تبليغ آن مي رساند.در آيات 11 - 17 سوره نجم مي فرمايد: «ما كذب الفواد ماراي مازاغ البصر و ما طغي». «دل آنچه را كه ديده تكذيب نكرد. چشم او خطا و طغيان ننمود». در آيات مذكور مصونيت قلب و چشم او درباره آنچه كه در معراج ديده و نقل نموده تصديق مي نمايد.
+ نوشته شده توسط ذذرذرذرذ در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 و ساعت 18:19 |
 

 
 

 
صهباي تسنيم تاريخ: 6/10/1387 زمان: 28 دقيقه تفسير سوره مباركه اسرا 7 تا10 سقوط بني اسرائيل به وسيله بندگان الهي كه فرمود اثبات اينكه اين بندگان، بندگان ويژه هستند و مردان الهي هستند كار آساني نيست. گاهي ممكن است در طول تاريخ مردان الهي بر اينها مسلط شوند نظير آن چيزي كه بر يهود بني نظير، يهود خيبر و.... گذشت. گاهي ممكن است افراد طاغي و باغي بر اينها مسلط بشوند نظير آن چيزي كه بخت النصر بابلي بر اينها مسلط شد. از اين تعبيرات نمي شود استفاده كرد كه اين عباد مردان الهي بودند. زيرا نه واژه بعث قداصت دارد يك نه انعباث مقدس است و نه قرينه ي داخلي مساعد است اين هم سه. كلمه بعث همان طوري كه در موارد متبرك استناد مي شود نظير هو الذي بعث الامين رسولا و مانند آن در جاهاي تلخ و زشت هم به كار رفته است. براي اينكه درباريان فرئون به او گفتند: موسي و هارون فعلاً قصه شان را به تاخير بيانداز و بفرست به دنبال ساحران شهر و روستا تا آنها بيايند مقابله كنند. پس بعث در جاي تلخي به كار رفته است. انبعاث هم در جاي تلخ به كار رفته است. مطلب سوم اين است كه قرينه ي داخلي مساعد نيست كه اينها مردان الهي بودند. چه بار اول و چه بار دوم اين شورشيان كه وارد شدند براي ويران كردن بساط بني اسرائيل اينها وارد مسجد مي شوند. و مسجد را ويران مي كنند در تاريخ هم دارد كه اينها وارد شدند و تورات را سوزاندن. اين كار كه كار مردان الهي نيست. قهراًبه قرينه ي داخلي كه اين نام را بايد به اين معنا ذكر كرد كه مسخرنا لنا و مانند آن و نه عباد خالصياً لنا. اين جريان ممكن است كه نسبت به خودشان شديد نباشد بعثهم بين شديد. با هم متحد باشند. آنها كه اختلاف داخلي دارند بر اثر بي عقلي است. اينها با هم اختلاف داخلي دارند ولي نسبت به بيگانگان متحد خواهند بود. اگر بندگان خاص الهي باشند بر اساس اشداء الكفار نسبت به خودشان مهربان و نسبت به ديگر نامهربان. اما جرياني كه اين گروه وقتي مسلط شدند هميشه مردان ناصالح هستند يا صالح. و اگر در جريان رجعت يا در جريان حضور حضرت به اين آيه استشهاد شده است و اين آيه را بر آن قسمت تطبيق كردند اين تطبيق تمام عناصر محوري آيه نيست. تطبيق آن خطوط كلي است كه خداي سبحان يك عده اي را بر ظالم مسلط مي كند. گاهي بر اساس سوره مباركه انعام است كه ظالم و مظلوم كنار ما در آتش هستند. يك وقت است كه نه ذات اقدس الهي مومنان را بر كفار مسلط مي كند. پس تطبيق گاهي به لحاظ همه ي عناصر محوري ايه است كه ظالمي بر ظالم مسلط مي شود گاهي نه مومني بر ظالم مسلط مي شود. مطلب ديگر اين است كه در بحث ديروز كه اشاره شد كفار متحد شدند و باعث شكست مسلمين شدند يعني كفار متحد شدند و بخشي از مسلمانان را از پا درآوردند. ولي هرگز در برابر اسلام كاري از آن ها ساخته نيست اين بيان نوراني پيغمبر(ص) است. كه كافر از مسلمان ارث نمي برد اينجا آن حديث شريف نقل شد. نه ضرر و زياني در اسلام است و نه شكست. هميشه اسلام پيروز است. در برابر اسلام سراسر عالم متحد شوند نمي توانند اسلام را از بين ببرند. براي اينكه كلام خداوند است. اما اگرچنانچه بخواهند بعضي از مسلمانان را از پا دربياورند با اتحاد مي توانند مثل جريان جنگ احد همان طور شد. سر شكست دادن برخي از مجاهدان جنگ احد اين بود كه صريحاً با بيان پيغمبر مخالفت كردند. حضرت به صراحت دستور داد كه اين سنگر را حفظ كنيد كه از پشت سر نيايند. الان وقتي به مدينه مشرف مي شويد و به زيارت احد مي رويد كاملاً دهانه كوه پيدا است. انها براي غنيمت صريحاً با دستور پيغمبر مخالفت كردند. چنين قومي صريحاً شكست مي خورد. و اگر به دستور اسلام عمل بكنند جنگ احزاب چند برابر جنگ احد بود و نتوانستند كاري از پيش ببرند. ولي اگر قول ذات اقدس الهي از اسلام به عنوان معجزه ياد كرد يعني جميع قدرت هاي بشري در برابري او عاجز است. ولا متحد هم باشند معناي معجزه همين است. هم مسلمين اگر اختلاف پيدا كردند شكست مي خورند. اتحاد يك چيز حقيقي است نظير يك چوب بزرگ و يك چوب كوچك. سنگ بزرگ و سنگ كوچك. سنگ كوچك در اختيار آنها است و مي زنند. ولي اين اگر به قدرت غيبي تكيه كند. مطلب بعدي در مورد اكثرا نفيرا است كه مي سازد با نسل زياد ولو هر خانواده دو فرزند بيشتر نداشته باشد. اكثرا نفيرا معنايش اين نيست كه هر كسي چند فرزند داشته باشد. معنايش اين است كه جمعيتشان زياد مي شود. اما حالا تكثير نسل كه ذاتاً مطلوب است و محبوب شرايطش چيست. ا. را با شرايط فقهي و حقوقي فراهم كرد. اگر جامعه ي بتواند بهداشت خودش، امنيت، آموزش و پرورش اما جامعه بخواهد توليد نسل كند و بهداشت و آموزش و پرورش و امنيت را بدهد به ديگري و آنها هم شانه خالي كنند. اگر يك جامعه ي باشد و آدم بتواند نيازهاي خودش را يا با دولت يا با ملت يا با هماهنگي تامين كند خوب بله اما اگر تكثير نسل مزاحم خود اوست عده اي بايد معناد شوند و.... اين اكثرا نفيرا ناظر به آن قسمت نيست. مطلب بعدي آن است كه اينكه فرمود كه دومي را هم مثل اولي مي ماند. اصل كلي اين است كه چندين قضيه براي بني اسرائيل نقل كردند. همه قابل تطبيق است براي اينكه اصل كلي اين است كه ان عدتم عدنا. حالا مي رسيم به آن مطلب اصلي و آن اين است كه فكر كنيد و آن سوالات عميق و اشكالاتي كه به اسلام شده كه يا جلوي اقوم بودن آن را مي گيرد و هم جلوي قائم بودن آن را. ادعاي قرآن كريم اين است كه يعني بهترين دين، مكتب، روش را قرآن هدايت مي كند. و چون يك كتاب تربيتي است علم را تعليم كتاب و حكمت با تزكيه همراه مي كند. مسئله تبيشر كه سبق تزيكه دارد كنار آن تعليم يادآوري مي كند. و همچنين اين مطلب را بشارت مي دهد. جامعه ي هر دو تبشير است. اين تبشير را گاهي در قبال انزار قرار مي دهند. مبشرين و منزرين. گاهي در خصوص مورد انزار به كار مي برند. گاهي در جامعه ي مشترك بين تلخي و شيريني به كار مي برند. آنجايي كه تبشير در مقابل انزار است همين معناي خاص متعارف را دارد كه خبرهاي شيرين كننده كام از او به مژده ياد مي شود و خبر تلخ كامي مي آورد از او به انزار ياد مي كند. گاهي به صورت خير تلخ به كار مي رود. گاهي هم در جامع مشترك. آنجا كه در خصوص تلخ كامي به كار رفته است گفتند كه اين رنج و شكنجه روحي است مثل كسي كه در امتحانات رد شده مي گونيد تبريك عرض مي كنيم. اين تبريك يك اهانت و تحقيري است كه در امتحان رد شده است. كه تهكم است. اين بشرهم به عذاب عليم. لكن لطيف تر آن معنايش در بحث هاي قبل گذشت. تبشير به معناي خبر شيرين كننده كام نيست. خبر عادي تبشير نيست. اما خبري كه در بشر اثر كند. خبرهاي شيرين بشر را بشاش مي كند و آدم را مي خنداند. خبرهاي غمبار بشر را غمگين و گرفته مي كند.آثار اندوه در چهره پيدا مي شود هم اين تبشير است و هم آن تبشير است. منتها شهرت در اين است كه خبر نشاط آور را اصطلاحاً مي گويند تبشير وگرنه معناي لغت تبشير در باره خبر خاصي است كه در بشر اثر بگذارد حالا تلخ يا شيرين. اما عمده ي اين بحث محوري است ما بايد مواظب باشيم در اينكه اين آيه را معنا كنيم هرگز تورات و انجيل را تحقير نكنيم. براي اينكه مشتركات بين انبياء فراوان است. مشتركات بين كتابهاي آسماني فراوان است. مشتركات بين اعتقادات و اخلاقيات و حقوق فقهي وحقوقي فراوان است. قبلاً داشتيم كه ذات اقدس الهي به پيغمبر(ص) فرمود كه معلوم مي شود مطالب قرآن به عنوان ملت ابراهيم مطرح است. در سوره مباركه انعام هم داشتيم كه وقتي نام بسياري از انبياء برد فرمود به هدايتي كه ما به اينها داديم به همان هدايت اقتدا كن. معلوم مي شود كه هدايت انبيا يكي است. روش انبيا يكي است. بنابراين اگر گفته شد ان هذا القرآن يعني تورات اين چنين است يعني انجيل چنين است. منتها بعضي ها فوق البعض هستند وقرآن مهم تر از آن ها است. سلطنت دارد و سلطان همه كتابها قرآن است. سيتره دار بر همه قرآن است. پس نبايد به اين فكر باشيم كه قرآن را با تورات بسنجيم و بگويم كه تورات اين نقص را دارد و قرآن كامل است خير تورات تحريف شده كه تورات نيست انجيل محرف كه انجيل نيست. اگر انجيل يا تورات اصيل بود اين هدي للناس است. در سوره مباركه آل عمران هم اين چنين بود آنها هم براي هدايت مردي آمدند. بنابراين هم تورات هدي للناس است و هم انجيل و هم قرآن و هم كتب انبياء ديگر. ما اگر خواستيم بگويم يعني اسلام در برابر مكتب هاي ديگر و ديني كه انبياء آوردند اسلام است. خدا يك دين دارد و آن اسلام است. البته شريعت فرق مي كند كه زيرمجموعه اسلام است. ولي نسبت به توده مردم فرق نمي كند. حالا وجود مباركه حضرت امير است كه دارد خود حضرت امير نسبت به انبياء و اوليا ديگر برتر است اما چقدر از او استفاده كردند. مردم چقدر از قرآن مدد مي گيرند. اما مردم چقدر از اين قرآن مدد مي گيرند بنابراين عنصر محوري بحث اين است كه مكاتب فراواني در برابر اسلام است هر مكتبي ان بعد اثباتي خود را از رهبران الهي گرفتند و بعد نفساني هم بر او افزودند و يك ديني كه طبع اينها بپسندد ارائه كردند. بعضي ها هم به دنبال گناه مشروع هستند. يعني مي خواهند لذايذ آنها تامين شود و سبقه ي ديني هم داشته باشد. خوب اين جزو هوا و هوس چيز ديگري نيست. اگر يك اشكالي عقلي مربوط به اعتقادات يا اخلاقيات باشد همان عقلي كه اصل دين را پذيرفته با همان مباني جهان بيني الهي ثابت كرده است. بشر يك موضوع ابدي است و از راه دور آمده است و مهاجر سفر ابد است و براي ابديت كالا مي خواهد با همان مباني اگر كسي اشكال كرده دين جواب مي دهد اما اگر كسي كه منقطعي اول و آخر است.اين خواسته هاي خودش مي خواهد تامين شود. اين را بايد توجيحه كرد اول انسان اين نيست كه شما مي گويد. انسان آن نيست كه آزمايشگاه موش بخواهد مشكلات او را حل كند خيلي از بيماري ها دارد كه انسان دارد و با ازمايشگاه موش حل نمي شود. آني كه در سوره مباركه احزاب است كه فرمود اگر كسي به نامحرم طمع كرده است با كدام آزمايشگاه اين بيماري حل مي شود. آن كه گرايش هاي سياسي دارد و به پيغمبر(ص) يك عده در مدينه هستند كه مي گويند شايد اسلام شكست بخورد و مشركين دوباره بيايند. شايد پيغمبر رفت ميدان و از جبهه برنگشت. اينها كه ميگويند شايد يك روزي رژيم برگردد خداوند فرموده كه اينها مريض هستند و اين گونه مريضيها با آزمايشگاه موش حل نمي شود. اول بايد روشن كرد كه انسان يك موجود ملكوتي است. چند روزي قفسي ساختند از بدنم – و مرگم اين نيست كه چون بدن فرسوده مي شود انسان مي ميرد. مرگ اين نيست كه اينها مي گويند انسان چون دستگاهش فرسوده شد. ناچار مرگ پيش مي آيد. چون بدن نمي تواند نيازهاي را بر طرف كند بين روح و بدن فاصله مي شود. اما دين مي گويد خير اين روح مدتي در اين خانه بود. اين خانه كلنگي شده و جاي ديگر خانه ساخت علاقه اش پيش آن خانه است. سري به اين خانه نمي زند. و اين خانه دارد خراب مي شود. چون صاحبخانه دارد مي رود خانه فرو مي ريزد.
 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ذذرذرذرذ در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 18:15 |
قرآن وسيله‌هدايت متقين است (هدي للمتقين? بقره2/) از نشانه‌هاي متّقين، يقين به آخرت است (وبالآخره هم يوقنون? بقره4/) پس قرآن براي آنان كه به قيامت ايمان ندارند، هدايتگر نيست. اين همان حجاب پنهان بود كه به هنگام تلاوت قرآن از سوي پيامبر، سبب مي‌شد تا مشركان از لذّت فهم وحي محروم بمانند.
پيامها:‌
1ـ اگر انسان، قابليت هدايت نداشته باشد، تلاوت رسول‌اللّه(ص) هم بي‌اثر است.
2ـ قهر الهي، پس از لجاجت و كفر انسانهاست (جعلنا… لايؤمنون بالآخره… حجاباً).
3ـ تلاوت قرآن مي‌تواند انسان را از شرّ‌كفار، مصون دارد (جعلنا…‌حجاباً).
4ـ تلاوت قرآن، روح تبرّي از مشركان را در انسان تقويت مي‌كند.
5ـ محروم ماندن از درك وحي، بزرگترين قهر الهي است.
6ـ حجابهاي ناديدني، سبب محروميت انسان از درك معارف الهي مي‌شود.
7ـ ايمان به معاد، عامل پذيرش دعوت انبياست و كفر به معاد، سبب نپذيرفتن نبوت است.
8ـ خداوند در فهم انسان اثر مي‌گذارد و حقايق و معارف الهي از غير اهلش پوشيده است (حجاباً مستوراً).
بشارت قرآن
كريم جباري
«فَبَشِّرْ عبادِ الّذينَ يستَمِعوُنَ الْقَولَ فَيتَّبعونَ اَحْسَنَهُ اُولئك الّذين هَداهُمُ اللّهُ
واُولئِكَ هُم اُولوا الألباب»
«پس بندگانم را بشارت ده، همان كساني كه سخنان را مي شنوند و از نيكوترين آنها پيروي مي‌كنند. اينانند كه خداوند هدايتشان كرده و اينانند كه خردمندانند».
زمر(39)، آيه 17 و 18
1. آگاهي از آرا و افكار گوناگون در رشته‌هاي مختلف علمي و ديني و نقد و بررسي آنها، نه تنها با عبوديت و هدايت الهي منافات ندارد، بلكه شرط بندگي خدا و يكي از راههاي بهره‌مند شدن از هدايت الهي است (فبشر عباد الذين…‌اولئك الذين هداهم الله).
2. بندگان خاص الهي كساني هستند كه طالب و راغب شنيدن نظرهاي گوناگون براي رسيدن به بهترين نظر و سخن مي‌باشند و در جست‌و‌جوي علم و دانش فعالند، نه منفعل (استماع، شنيدن ارادي توأم با توجه و گرايش است، ولي سمع و سماع، ممكن است غير ارادي و بدون توجه هم باشد).
3. بندگان خاص الهي، از بينش باز و افق فكري گسترده‌اي برخوردارند و آزاد انديشند، و چون از حقانيت منطق و مكتب خود مطمئنند، از گوش فرا دادن به سخنان مذاهب و مكاتب ديگر هيچ ترس و تعصبي ندارند، بلكه آن را پيامي مسرت بخش تلقي مي‌كنند [فبشر (بشارت ده)؛ القول (همه سخن‌ها)].
4. آنان، قدرت سنجش و نقد و بررسي آراي گوناگون را دارند و اهل نقد و نظرند و چنين نيست كه تنها با افكار و آراي مختلف آشنا و ناقل آنها به ديگران باشند.
5. هدف بندگان خاص الهي از بررسي نظرها و ديدگاههاي مختلف و تحليل و ارزيابي آنها، راهيابي به بهترين نظر و سپس پيروي از آنها در زندگي فردي و اجتماعي، در همه ابعاد عقيدتي، اخلاقي و عملي است (فيتَّبعون احسنه).
6. تنها با مطالعه و اطلاع كافي از نظرها و ديدگاههاي مختلف در يك موضوع و سنجش و مقايسه‌آنها با يكديگر است كه نقاط ضعف و قوت هر يك آشكار مي‌گردد. همچنين با جامعيت در آگاهي و بينش، و تجزيه و تحليل سخنان مختلف است كه عقل و انديشه رشد مي‌كند و شكوفا مي‌گردد (يستمعون القول فيتَّبعون احسنه… اولئك هم اولوا‌الالباب).
7. علم تكاپويي جمعي است و بدون فعاليت گروهي و تضارب آرا در پژوهشهاي علمي و ديني، رسيدن به بهترين و استوارترين نظريه‌ها امكان‌پذير نيست [با توجه به اين‌كه كلمات آيه جمع است، نه مفرد:‌عباد (نه عبد)، يستمعون (نه يسمع) و…].
+ نوشته شده توسط ذذرذرذرذ در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 18:8 |

تواضع و فروتنی در روایات اسلامی

در منابع شیعه و اهل سنت احادیث فراوانی در مورد تواضع به چشم می‏خورد که بعضی در باره اهمیت تواضع است و بعضی در باره علامت و آثار متواضعان و یا ثمره تواضع و حد و آداب آن می‏باشد.
در اهمیت تواضع تعبیرات بسیار جالبی در روایات آمده:
1- در حدیثی از رسول خدا(ص) می‏خوانیم: روزی فرمود: «مالی لااری علیکم حلاوة العبادة؟! قالوا و ما حلاوة العبادة؟ قال التواضع!; چه می‏شود که شیرینی عبادت ر در شما نمی‏بینم؟ عرض کردند: شیرینی عبادت چیست؟ فرمود: تواشع است!» (3)
ناگفته پیداست‏حقیقت عبادت نهایت‏خضوع در برابر پروردگار است. کسی که شیرینی خضوع و تواضع در برابر خدا را دریابد در برابر خلق خدا نیز متواضع است.
2- در حدیث دیگری از امیرمؤمنان(ع) آمده است: «علیک بالتواضع فانه من اعظم العبادة; بر تو باد تواضع که از برترین عبادات است‏». (4)
3- از امام حسن عسکری(ع) نقل شده است که فرمود: «التواضع نعمة لایحسد علیها; تواضع نعمتی است که سبب حسادت دیگران نمی‏شود». (5)
معمولا هر نعمتی نصیب انسان می‏شود مزاحمت‏های حسودان افزوده می‏گردد و گاه این حسادت چنان فضای زندگی را تنگ می‏کند که زندگی بر صاحب نعمت مشکل می‏شود، ولی تواضع از این قاعده کلی مستثنی است، نعمتی است که حسادت حسودان را برنمی‏انگیزد.
این بحث دامنه‏دار را با حدیث دیگری از نبی اکرم(ص) پایان می‏دهیم:
4- «یباهی الله تعالی الملائکة بخمسة: بالمجاهدین، والفقراء، والذین یتواضعون لله تعالی، والغنی الذی یعطی الفقراء و لایمن علیهم، و رجل یبکی فی الخلوة من خشیة الله عز و جل; خداوند به پنج دسته از انسانها به فرشتگان مباهات می‏کند: مجاهدان(راه خدا)، فقرا(و نیازمندانی که دین خود را به دنیا نمی‏فروشند) و آنها که به خاطر خدا تواضع می‏کنند و ثروتمندانی که بی منت‏به مستمندان کمک می‏نمایند و کسی که در خلوت از خوف خدا گریه می‏کند!» (6)
در باره ثمرات و آثار مثبت تواضع نیز روایات فراوانی از معصومین به ما رسیده است که چند حدیث پر معنی را در ذیل می‏آوریم:
در حدیثی از امام امیرالمؤمنین(ع) می‏خوانیم: «ثمرة التواضع المحبة و ثمرة الکبر المسبة!; میوه درخت تواضع محبت است و میوه(شوم) تکبر دشنام و ناسزاگویی مردم است!» (7)
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است: «بخفض الجناح تنتظم الامور!; با تواضع و محبت کارها نظم و سامان می‏یابد!» (8)
روشن است که نظم جامعه جز در سایه همکاری و همدلی حاصل نمی‏شود و همکاری و همدلی مردم در صورتی ممکن است که شخص مدیر نخواهد خود را بر آنها تحمیل کند و یا فخرفروشی کند و خود را برتر از دیگران قلمداد نماید، همیشه مدیرانی موفق هستند که در عین قاطعیت متواضع و پر محبت‏باشند.
در حدیث دیگری از رسول خدا(ص) می‏خوانیم: «التواضع لایزید العبد الا رفعة فتواضعوا یرفعکم الله!; تواضع جز بزرگی بر انسان نمی‏افزاید پس تواضع کنید تا خداوند شما را بلند مقام سازد!». (9)
گاه چنین تصور می‏شود که تواضع انسان را کوچک می‏کند در حالی که این یک برداشت‏سطحی و نادرست است، همواره می‏بینیم افراد متواضع در جامعه مورد احترام و دارای عظمت و شخصیت هستند و تواضع بر منزلت آنها می‏افزاید.
از احادیث اسلامی استفاده می‏شود که تواضع شرط قبولی عبادات و طاعات است، از جمله در حدیثی از امام صادق(ع) آمده است: «التواضع اصل کل خیر نفیس و مرتبة رفیعة... و من تواضع لله شرفه الله علی کثیر من عباده... و لیس لله عز و جل عبادة یقبلها و یرضیها الا و بابها التواضع، و لایعرف ما فی معنی حقیقة التواضع الا المقربون المستقلین بوحدانیته، قال الله عز و جل و عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما...; تواضع ریشه هر کار نیک و با ارزش است و مقام والایی است... و هر کس برای خدا تواضع کند خداوند او را بر بسیاری از بندگانش شرافت می‏بخشد... و هیچ عبادتی برای خدا مورد رضا و قبول نخواهد بود مگر اینکه باب آن تواضع است و حقیقت تواضع را جز مقربانی که مستقل در وحدانیت‏خداوندند درک نمی‏کنند، خداوند عز و جل می‏فرماید: بندگان خداوند رحمان کسانی هستند که در زمین با تواضع راه می‏روند و هنگامی که جاهلان آنها را(با سخنان نامناسب) خطاب کنند، به آنها سلام می‏گویند(و با بی اعتنایی می‏گذرند).» (10)
این سخن را با حدیثی که از حضرت مسیح(ع) نقل شده است پایان می‏دهیم. فرمود: «بالتواضع تعمر الحکمة لابالتکبر، کذلک فی السهل ینبت الزرع لا فی الجبل!; به وسیله تواضع، مزرعه علم و دانش آباد می‏شود نه با تکبر، همان گونه که زراعت در زمین نرم و هموار می‏روید نه بر روی کوه!» (11)
کوتاه سخن اینکه: تواضع هم در زندگی علمی و فرهنگی انسان اثر می‏گذارد(چرا که افراد متکبر به خاطر تکبرشان از رسیدن به حق محجوبند) و هم در زندگی اجتماعی(چرا که افراد متواضع از محبوبیت فوق‏العاده‏ای در اجتماع بهره می‏گیرند و همه مردم برای آنها احترام خاصی قائلند) و هم در رابطه انسان با خدا مؤثر است چرا که روح عبادت، تواضع و کلید قبولی آن فروتنی است.
در مورد نشانه‏های تواضع نیز روایات جالبی در منابع اسلامی وارد شده است، در حدیثی از امام علی بن ابی طالب(ع) می‏خوانیم: «ثلاث هن راس التواضع: ان یبدء بالسلام من لقیه، و یرضی بالدون من شرف المجلس، و یکره الریا و السمعة; سه چیز است که سرآغاز تواضع است: نخست اینکه انسان هر کس را ببیند ابتدا به او سلام کند و در پایین مجلس بنشیند و تظاهر ریا و سمعه را ناخوش دارد.» (12)
در بعضی از روایات نشانه‏های دیگری نیز بر آن افزوده شده است، از جمله: ترک «مراء» و «جدال‏» یعنی انسان به خاطر برتری‏جویی با دیگری بحث نکند و دیگر عدم علاقه به اینکه مردم او را بستایند. (13)

 

+ نوشته شده توسط ذذرذرذرذ در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:26 |

ويژگيهاي عبادالرحمان يا بندگان خاص خداوند مهربان

 

1- تواضع در راه رفتن اولين ويژگي آنهاست. ملكات اخلاقي انسان هميشه در لابلاي اعمال و گفتار و حركات او پيداست تا آنجا كه از چگونگي راه رفتن يك انسان مي توان با دقّت و موشكافي به قسمت قابل توجّهي از اخلاق او پي برد.

چند نكته در مورد راه رفتن

الف : خداوند در آيه 37 سوره اسراء به پيامبرش دستور مي دهد : در روي زمين از سر كبر و غرور گام بر مدار، چرا كه نمي توان زمين را بشكافي و طول قامتت هرگز به كوهها نمي رسد.

ب : در حديثي از پيامبر(ص) مي خوانيم كه روزي از كوچه اي عبور مي كردند. جمعي از مردم را در يك نقطه مجتمع ديدند، از علّت آن پرسيدند عرض كردند ديوانه اي است كه اعمال جنون آميز و خنده آورش مردم را متوجه خودش ساخته. پيامبر آنها را به سوي خود فرا خواند و فرمود مي خواهيد ديوانه هاي واقعي را به شما معرفي كنم همه خاموش بودند و با تمام وجودشان گوش مي دادند فرمود : كسي كه با تكبر و غرور راه مي رود.

2- دومين ويژگي بندگان خاص خداوند حلم و بردباري آنهاست، و وقتي جاهلان آنها را مورد خطاب قرار داده و سخنان زشت به آنها مي گويند در پاسخ آنها سلام مي گويند. سلامي كه نشانه بي اعتنائي توام با بزرگواري است.

3- سومين ويژگي عبادالحمن عبادت خالصانه آنهاست. آنان كساني هستند كه شبانگاه براي پروردگارشان سجده و قيام مي كنند.

4- چهارمين ويژگي آنان خوف و ترس از مجازات و كيفر الهي است. با اينكه شبها به ياد خدا هستند و به عبادتش مشغول و روزها در مسير انجام وظيفه گام بر مي دارند باز هم قلوبشان مملو از ترس مسئوليت هاست.

5- پنجمين صفت ممتاز عبادالحمن اعتدال در كارها و دوري از هرگونه افراط و تفريط است. مخصوصاً در مسأله انفاق، كه به هنگام انفاق نه اسراف مي كنند و نه سخت گيري بلكه حد اعتدال را عايت مي كنند. لذا انفاق كردن را يكي از وظايف انساني دانسته كيفيت انفاق كردن را هم رعايت مي كنند.

6- ششمين ويژگي آنها توحيد خالص است. آنها كساني هستند كه معبود ديگري را با خدا نمي خوانند. نور توحيد سراسر قلب آنها و زندگي فردي و اجتماعيشان را روشن كرده و تيرگي وظلمت شرك از آسمان فكر و روح آنها به كلي كنار و رخت بربسته است.

7- هفتمين صفت بندگان خاص خدا پاكي آنها از آلودگي به خون بيگناهان است. آنها هرگز دستشان به ريختن خون بيگناهي دراز نمي شود جز به حق.

8- هشتمين صفت عبادالرحمن حفظ دامان خويش است از آلودگي. دامان عفتشان هرگز آلوده نمي شود. آنها محيطي خالي از هرگونه شرك و ناامني و بي عفتي و ناپاكي با تلاش و كوشش خود فراهم مي سازند.

9- نهمين صفت برجسته آنان احترام و حفظ حقوق ديگران است. آنها هرگز شهادت به باطل نمي دهند. نه شهادت دروغ مي دهند و نه در مجالس لهو و باطل و گناه حضور مي يابند.

10- دهمين صفت از صفات بندگان خاص خداوند هدفدار بودن زندگي آنها است. آنها هنگامي كه با لغو و بيهودگي برخورد مي كنند بزرگوارانه از كنار آن مي گذرند. آنها هميشه در زندگي هدف معقول و مفيد و سازنده اي را تعقيب مي كنند.

11- يازدهمين صفت آنان داشتن چشم بينا و گوش شنوا به هنگام برخورد با آيات پروردگار است. راه خدا را با چشم و گوش بسته نمي توان پيمود و قبل از هرچيز گوش شنوا و چشم بينا براي پيمودن اين راه لازم است. آنها هميشه از روي آگاهي گام بر مي دارند نه شك.

12- دوازدهمين صفت آنها عنايت به تربيت فرزند و خانواده خويش است و خود را در برابر تربيت آنها مسئول مي دانند و از درگاه پروردگارشان مي خواهند كه از همسران و  فرزندان ما كساني قرار بده كه مايه روشني چشم ما گردد. مسلما چنين افرادي تنها به دعا بسنده نكرده و هرچه در توان دارند در تربيت فرزندان و همسران خود فروگزار نمي كنند.

13- سيزدهمين صفت آنها كه نشان دهنده همت والاي آنهاست اين است كه مي خواهند امام و پيشوا مؤمنان باشند و ديگران را به اين راه دعوت مي كنند.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ذذرذرذرذ در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 18:46 |

بندگان خاص خدا

با سلام و عرض ادب خدمت شما استاد ارجمند موضوع من بندگان خاص خداونده که امیدوارم مورد قبول شما باشه و ازش خوشتون بیاد انشاالله.

بندگان خاص خدا چنين كساني هستند :

_ با تواضع در زمين حركت مي كنند .

_ آنگاه كه جاهلان ، اينان را به عتاب خطاب كنند با سلامت نفس و زبان خوش جواب مي دهند .

_ شبها را به عشق خدا و براي رضايت او به سجده و قيام سپري مي كنند .

_ دايم با دعا و تضرع مي گويند : پروردگارا! عذاب جهنم را از ما دور كن كه بد عذابي است و جهنم بد منزل و بد سرانجامي است .

_ در انفاق كردن اسراف نمي كنند و ميانه روي را پيشه ي خود مي سازند .

_ براي خدا شريك قايل نمي شوند و فقط خدا را مي خوانند .

_ از قتل و جنايت كه خدا آنرا حرام كرده است ، پرهيز مي كنند .

_ هرگز گرد عمل زشت زنا نمي گردند كه هر كس مرتكب اين عمل زشت شود ، كيفر جاودانه اش را خواهد ديد و در قيامت عذابش دو چندان خواهد شد ، مگر كساني كه توبه كنند و اعمال نيك انجام دهند كه در اينصورت خداوند گناهان آنان را به ثواب مبدل خواهد كرد و هر كس توبه كند البته خدا توبه اش را مي پذيرد .

_ به ناحق شهادت نمي دهند .

_ هرگاه به كار بيهوده و زشتي از مردم هرزه بگذرند ، بزرگوارانه از آن در گذرند .

_ هرگاه متذكر آيات الهي شوند همچون كران و كوران از كنار آن نمي گذرند ، بلكه با دلي آگاه و چشمي بينا آنرا مشاهده كرده و در آن تامل مي كنند تا به مقام معرفت و ايمانشان افزوده شود .

_ به هنگام دعا با خداي خود مي گويند : پروردگارا! از همسران و فرزندان ما كساني را قرار ده كه مايه ي روشني چشم ما شوند و ما را سر خيل پاكان جهان و پيشواي پرهيزكاران قرار ده...

پاداش صبر چنين بندگاني قصرهاي بهشتي خواهد بود كه در آنجا با سلام و درود و شادماني با يكديگر ملاقات مي كنند و در بهشت زيبا براي ابديت و هميشه (جاودان) خواهند بود...

+ نوشته شده توسط ذذرذرذرذ در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 19:55 |


Powered By
BLOGFA.COM